summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

تصویرگر: حمید حاجی میرزایی

 

از همان روزهایی که وقت رد شدن از خیابان به جای اینکه مامان دستم را بگیرد من دستش را می گرفتم و سمتی که ماشین می آمد می ایستادم،فهمیدم که دخترها گاهی خیلی زود تبدیل به مادری برای مادرهایشان می شوند. همان وقت ها که تند تند خودم را از سرویس مدرسه به آن طرف خیابان می رساندم تا کیسه های پیاز و گوجه و سبزی را از دست مامان بگیرم، همان وقت ها که وظیفه مهم توصیه کردن درباره «میوه بخور، قند کم بخور، لبنیات یادت نره» به جای مامان افتاد به گردن من و روز به روز در مورد پوکی استخوان و درد معده و چروک های زیر چشم دیگران نگرانی ام بیشتر شد، این را فهمیدم که مامان ها گاهی بر خلاف سن شان تبدیل به بچه های کوچکی می شوند که نیاز به مراقبت زیادی دارند. اما مسئولیت اصلی ام در این باره از روزی شدید تر شد که مامان از مطب دکتر برگشت و با اینکه مداد سیاه های توی چشمش ماسیده بود روی پلکش، لبخند زد و گفت: «دکتره گفت چیزیم نیست. با قرص خوب میشم.»

 

من خوب می دانستم که چیزیش هست! دکتر ها شاید دروغگو باشند اما مامان ها هیچ وقت دروغگو های خوبی نیستند و فوق فوقش بلدند سر آدم را شیره بمالند. برای همین وقتی مامان داشت لباسش را عوض می کرد یواشکی توی دفترچه بیمه اش را نگاه کردم. یک لیست طولانی از قرص های عجیب غریب بود و چند خط توصیه در مورد سنگ کیسه صفرا و... داشتم می خواندم که یکدفعه مامان آمد. بعد همانطور که مشغول شستن دست هایش بود شروع به حرف زدن کرد: «یه ربع دیگه می خوام برنج آبکش کنم بیا یاد بگیر. لازمت میشه» فقط من بودم که می توانستم لیز خوردن اشکی از گوشه سمت چپ چشم راست مامان را حتی از پشت سرش ببینم. نمی دانم چرا مامان ها اینطوری اند. خودشان را با ماشین ظرفشویی یا دستگاه غذاساز اشتباه می گیرند و فکر می کنند تنها مشکلی که ممکن است در نبودنشان با آن مواجه شویم برنج آبکش کردن و شستن ظرفهای چرب ماکارونی است.از همان روز تصمیم گرفتم کار بزرگی بکنم.

 

خوشحال کردن مامان و اینکه اهمیت خودش را به خودش ثابت کنم کار ساده ای نبود. باید یک نقشه حسابی می کشیدم. نقشه ای که بشود با آن مامان را خوشحال کرد.اگرچه با درد، اگرچه با بی خوابی... آخر می دانید؟مامان شب ها اصلا نمی خوابید. من هم همینطور. چند ماه بود که شب ها وقتی می خواستم بخوابم مثل مادرهایی که نگران نوزادشان باشند نگران مامان می شدم. خیلی وقت ها گوش هایم را تیز می کردم که مطمئن شوم صدای تنفسش را از اتاق بغلی می شنوم.هرچند اکثر وقت ها نیازی به این کار نبود و صدای آرام آرام اشک ریختن مامان و حتی صدای سعی کردنش برای اینکه کسی را بیدار نکند به وضوح شنیده می شد. شما تا حالا صدای سعی کردن کسی را شنیده اید؟!خیلی درد دارد. اینکه بدانید یک نفر خوابش نمی برد و تا صبح اشک می ریزد و صدای نفس هایش را می خورد و شما هیچ کار نمی توانید بکنید دردناک است. بدتر از آن این است که بدانید مامانتان هر نیمه شب باید بیدار شود و روی پنجه پا خودش را به آشپزخانه برساند و از داخل کشوی چهارم که حتی صدای قیژقیژش را حفظ شده اید یک قوطی قرص در بیاورد، بعد در یخچال را باز کند و بعد از اینکه صدای ریخته شدن آب توی لیوان به گوشتان خورد، کمی به قرص ها فحش بدهد و بعد برود توی تخت خوابش و باز تا صبح صورتش را خیس کند...

 

برای همین ها بود که تصمیم گرفتم یک نقشه بکشم و اتفاقا یکی از همین شب ها نقشه ای که می خواستم بکشم به ذهنم رسید. وقتی مامان قوطی قرصش را آرام پرت کرد توی سطل زباله و پشت بندش چند تا فحش زیر لبی به آنها داد فهمیدم که آن قوطی ها از نفرت انگیز ترین چیزهای زندگی مامان اند. بدمزه هایی که مامان حتی ذره ای دوستشان نداشت اما مجبور بود تحملشان کند. تصمیم گرفتم آنها را بدزدم. قرص ها را نه! قوطی های قرص ها را. مامان هر دو شب یک بسته از آن قرص ها را تمام می کرد و قوطی اش را می انداخت توی سطل زباله و تا دو یه روز بعد که سطل را خالی کنیم، هر دفعه با دیدن قوطی، هرچه فحش از بچگی یادش مانده بود با خودش مرور می کرد. من هم تصمیمم را گرفتم. شب هایی که می دانستم قوطی تمام می شود و می رود توی سطل، بعد از اینکه مامان می رفت توی اتاق، می خزیدم توی آشپزخانه و قوطی را می دزدیدم، با گواش رنگ می کردم و شکل صورتک های رنگی خندان روی آنها می کشیدم. اینطوری صبح ها که مامان بیدار می شد ناخودآگاه چشمش به قوطی نمی افتاد و درد هایش یادش نمی آمد. با دیدن قیافه های خندان در قوطی ها لبخند می زد و حتی کم کم یادش ماند به جای اینکه آنها را توی سطل پرتاب کند، بگذاردشان روی کابینت برای من.

 

نقشه بزرگ من گرفته بود و به گنجی که همان خنده مامان بود رسیده بودم.دکتر هم زیاد دروغ نگفته بود. مامان با قرص ها حالش بهتر شد. هرچند خوب خوب نشد اما کمتر درد می کشید و بیشتر لبخند می زد. یک روز هم که دکتر بهش گفت دیگر نیاز نیست قرص بخوری همه قرص ها را ریخت دور، وقتی ازش خواستم صورتک ها را هم بیندازد دور، گفت: «این ها هنرمندیای توئه. نمیندازمشون دور».حالا ما روی دیوار آشپزخانه مان یک عالمه صورتک خندان بامزه داریم که هروقت نگاهشان می کنیم با اینکه روزهای سخت و دردناک می آید جلوی چشممان، اما یک لبخند گنده می زنیم...

*چاپ شده در شماره ی 12 نشریه ی کوله پشتی