summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

چاپ شده در ماهنامه‌ي باران

تصویرگر: سمانه صلواتی

گفته بودم بابای من با نقشه‌ی جغرافیا فال می‌گیرد؟ بله، فال می‌گیرد. همین‌طور که نشسته و با آرامش موهای سفید سینه‌اش را می‌کند و می‌اندازد روی فرش، یا لم داده و اخبار تماشا می‌کند، چشم‌هایش را می‌بندد و انگشت می‌گذارد روی نقشه‌ی جغرافیای نامریی و یک شهر را انتخاب می‌کند برای سفر کردن. دروغ می‌گویم. قضیه این طوری‌ها هم نیست. اما همین‌طوری‌هاست دقیقا! همین‌طور که نشسته و اخبار تماشا می‌کند هوس یک شهر می‌زند به سرش. به خاطر همین پایش را می‌کند در یک کفش که فردا صبح به مقصد فلان شهر حرکت می‌کنیم. هر کس هم که می‌خواهد بخواهد و هر کسی هم که نمی‌خواهد، باز هم مجبور است بخواهد. چون حرف حرف پدر است و اول و آخر اوست که تصمیم می‌گیرد. مشورت هم معمولا کشک است! درس و مشق و مدرسه هم همین‌طور! به این ترتیب بابا همین طور که گوشه‌ای از آشپزخانه نشسته بود و با انگشت اشاره‌اش مورچه‌های بیچاره را قتل عام می‌کرد، هوس ناهار خوردن توی اصفهان به سرش زد. ناهار؟ آن هم توی اصفهان؟ بله. بعد همین طور که به مورچه های له شده  روی سرامیک های سفید نگاه می کرد حساب کتاب کرد تا اصفهان چند ساعت راه است؟ با صد و پنجاه تا سرعت، نهایت سه ساعت. مامان توی آشپزخانه با دست های کفی جیغ زد:" نکند قصد جان ما را کردی؟ نکند خوشی زده است زیر دلت؟ ما پول داریم؟ تا آخر ماه باید با پول باقی مانده توی حساب سر کنیم." و پنجاه و دوبار دیگر پرسیدی:" ما پول داریم؟" مامان برای خودش حرف می زد و بابا برای سلکشن مورچه های له کرده اش.

فرمانروای خانه ی ما بابا است. مگر می شود هوس ناهار خوردن توی اصفهان به سرش بزند و کسی جلودارش باشد؟ با حس رضایت از کشتن صدها مورچه بلند شد.کش شلوارش را بالا کشید و با صدای بلند اعلام کرد که می رویم و زود بر می‌گردیم. ناهار می خوریم. روی سی و سه پل و این طرف و آن طرف یک "چرخ" می زنیم و تا شب بر می‌گردیم. فقط فلاکس چای، قند و چهار تا لیوان و دوربین یادمان نرود. همین؟ یک فلاکس چای و چند حبه قند و دوربین برای سفر کافی ست ؟ بله کافی ست.

فردا صبح زود بیدار شدیم. بابا کاری نداشت که ما خوابمان می آید. کاری نداشت که هیچ چیز آماده نکرده بودیم برای سفر. اصلا مگر برای سفر چیزی باید آماده کرد؟ بابای من معتقد است همین که شلوارت را بپوشی و دوربین عکاسی را بگیری دستت می توانی سفرت را آغاز کنی و به هر جا که دوست داری بروی. چه رمانتیک! چند ماه پیش هم، صبح یک روز جمعه چشم هایش را باز کرد که برویم همدان. یا خدا. برویم همدان؟ نه نمی شود. نمی شود پدر من. نمی شود بدون برنامه ریزی ماشین را روشن کنیم و برویم همدان. اما وقتی بابا باشد و فال های جغرافیایش، هر غیرممکنی ممکن می شود.

ما گاز دادیم و رفتیم و بابا همینطور که اول ِ صبحی با آهنگ های دهه پنجاه شصت همخوانی می کرد،صد و پنجاه بار بهمان گفت که سفر کردن بلد نیستیم، اگر بلد بودیم باید چهار صبح بیدار می شدیم و پنج صبح راه می افتادیم. اما چیزی نیست، بالاخره یادمان می دهد که چه طور آمادگی سفرهای ناگهانی داشته باشیم.

ما رسیدیم، به اصفهان رویایی بابا. به زاینده رود ِخشکیده ای که حوصله ی مهمان های ناخوانده را نداشت. رودخانه بی رمق و خسته زیر آفتاب دراز کشیده بود و چشم دوخته بود به دوربین ها و خنده های کشدار مسافرها.

مامان به هتل آن سوی رودخانه را اشاره می کرد که ماه عسل با بابا رفته اند آنجا. و می زد به شکم بابا که یادش می آید یا نه؟ یادش می آید؟ بابا دست هایش را قلاب کرده بود پشتش و خیره شده بود به دوردست ها که یادش می‌آید. رودخانه ای که من دیدم غم‌انگیزترین رودخانه دنیا بود. از تمام آدم هایی که در بستر رودخانه ترک خورده رژه می رفتند، متنفر بودم. متنفر بودم که می توانستند در بستر یک رودخانه عظیم قدم بگذارند و راه بروند و آن تابلوی مسخره، آن تابلوی "خطر مرگ" که زیر آفتاب به همه مسافران دهن کجی می کرد. من اگر رودخانه بودم، دهان ترک خورده ام را باز می کردم و یک جا همه ی آدم ها را می بلعیدم.

بالاخره بابا پیروزمندانه بهترین رستوران شهر را برای ناهار خوردن انتخاب کرد. بابا همین طور که نان اش را توی ماست موسیر فرو می کرد، با غرور گفت:" کیف می کنید؟" ما سرمان را تکان دادیم که :" کیف می کنیم!" و بی صبرانه چشم دوختیم به گارسون هایی که ظرف رنگی غذاها را به شکم های گرسنه می رساندند.

نیمه شب، در راه برگشت بابا زده بود زیر آواز. آوازهای ترکی می خواند. آوازهایی که وقت عروس بردن می خوانند، وقت شاباش جمع کردن، وقت حنابندان، وقت سربازی رفتن پسر خانواده، نابلد، قاطی پاطی. بلند بلند آواز می خواند که خوابش نبرد. کادر بسته. داخل ماشین. من که از صدای بوق ِسرعت بیدار شده بودم و بابا که می خواست تا خود ِ تهران پرواز کند و هر سانتافه ای که از کنار ماشین ویراژ می داد سرش را نچ نچ تکان می داد:" لامصب!" و بلند تر آواز می خواند. دلش می خواست دگمه ی جادویی ای وجود داشت تا این چهار چرخ ِ معمولی زیر پایش، با تمام پوست تخمه ها و پسته ها، در چند ثانیه تلق تلوق می کردند و به پرنده ای جادویی تبدیل می شدند، پرنده ای شبیه به یک سانتافه ی مشکی مثلا، حتی اگر شبیه یک دویست و شش هم می شد، خوب بود. بعد هم از توی آینه مامان را نگاه کرد که گردنش خم می شد پایین و به دست اندازی می پرید هوا!

ـ بیداری؟

مامان خوابالود ناله می کرد:"بیدارم!" بعد بابا می گفت حالا که همه خواب اند بگذار برایت شعر بخوانم، بعد هم با چند سرفه تصنعی صدایش را صاف کرد و در وصف مامان شعر خواند. شعر بی مزه ای بود. بابا هی از آینه مامان را نگاه می کرد که حواسش هست یا نه. می بیند چه شعر قشنگی می خواند. آخ که چقدر شعر بلد است. آن شب توی جاده بابا انگار با خودش قرار گذاشته بود که هر چه آواز بلد است به یاد بیاورد و بخواند، تا خوابش نبرد. از وسط یک آواز می پرید آواز بعدی. بی آهنگ، بی قافیه و با موضوعات مختلف؛ مامان بیشتر از اینکه حواسش به آوازهای بابا باشد، خوابالود، ریز ریز دعا می خواند و نفسش را که بوی گرسنگی می داد، فوت می کرد توی ماشین تا خدا حفظ مان کند از شر جاده ی تاریک و دست اندازهای ناجور و این سرخوشی ِ بی هنگام بابا.

به پمپ بنزین و روشنی چند چراغ که رسیدیم، بابا چشم های باز من را دید که خسته زل زده ام بیرون. لابد داشت حساب کتاب می کرد که چند آوازش را شنیده ام و کدامش را بیشتر از همه دوست داشته ام که مامان گفت :" چقدر حرف می زنی. سرم رو بردی با این آوازهات. نمی ذاری دو دقه بخوابیم."

تمام آوازهای بابا، آبنبات بزرگ شیرینی بود که به لحظه ای پریده بود توی گلویش و داشت خفه ش می کرد، سرفه پشت سرفه که :" بیدار بودید شماها؟"