summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

 

تصویرگر: حمید حاجی میرزایی

چاپ شده در نشریه ی کوله پشتی


-اسم:پدرام/ فامیل:پرهامی/ حیوان:پلنگ/ اشیا: پرتقال مصنوعی.

 

-پرتقال مصنوعی که شیء نیست.

 

-پس چیه؟وقتی خوردنی نیست شیء حساب می­شه دیگه.

 

-چه ربطی داره؟ هر چی خوردنی نباشه اشیاست؟ جرزنی نکن.5 تومن رو...

 

-جر زنی کدومه؟

 

-می­گم بده من 5 تومن رو. باختی.

 

-خسیس! من جرزنی نکردم. بگیر اینم 5 تومن!

 

قاسمی کارش همین بود. هر هفته سر زنگ پرورشی که برای خودمان توی مدرسه بیکار می­چرخیدیم، با بچه­ها سر هزار تومن اسم فامیل می­زد و بعد با جرزنی پول­ها را می­گرفت و از آقای عبادی ساندویچ می­خرید و می­چپاند توی لپ­هایش. ابرای همین با خودم شرط کردم که این هفته سر 5هزار تومان با او بازی کنم و اگر جرزنی کرد نقشه­ای برایش بکشم که کلا دور اسم و فامیل را خط بکشد. اما فکر کنم اصغری خبرچین به گوشش رسانده بود، برای همین تا اسم جرزنی را آوردم 5 تومان را داد و رفت پی کارش.من هم 5 تومان را گذاشتم توی جیبم و کیکی که برای زنگ تفریح برده بودم دادم به بغل دستیم که تا ظهر حسابی گرسنه بشوم و بعد یک مینی پیتزای حسابی بزنم به بدن. از همان­هایی که یک تکه­اش به هزارتا از آن ساندویچ­های بی همه چیز آقای عبادی می­ارزد.

 

زنگ که خورد سریع وسایلم را جمع کردم و راه افتادم. نباید دیر می­کردم چون معمولا در خانه­ی  ما مامان هر نوع تاخیری را نشانه­ی گشتن با دوست ناباب و سیگاری شدن و حتی استعمال مواد مخدر می­داند! برای همین بدو بدو به سمت پیتزایی ته بلوار راه افتادم. هنوز چند قدم بیش­تر نرفته بودم که دیدم سرهنگ، رفیق قدیمی آقاجون، دارد با یک عالمه کیسه توی دستش می­آید. هی خواستم خودم را بزنم به آن راه ولی مگر این وجدان لعنتی گذاشت؟! برای همین رفتم سلام کردم و دوتا از کیسه­ها را از دستش گرفتم و خدا را شکر کردم که خانه­ی سرهنگ این­ها به طرف همان پیتزاییه است، هرچند با سرعتی که سرهنگ راه می­آمد به شام هم نمی­رسیدم، چه برسد به ناهار!

 

تازه برای صدمین بار وقتی در جواب «بابات خوبه؟» گفتم «بله» شروع به توضیح دادن کرد که: « بابات کجا خوبه؟ خودم دیروز دیدمش! شما بچه­های امروزی کی می­خواهید درست شید؟ بابا یعنی بابا بزرگ، اونی که شماها بهش می­گین بابا، "آقا"تونه. عجب ها!» و من چند بار تاکید کردم که چشم، از این به بعد درست صدایشان می­کنم.بعد تندتر از او رفتم و کیسه­ها را گذاشتم جلوی خانه­شان و زنگ در را فشار دادم و خداحافظی کردم. سرعتم را بیشتر کردم و به همان اندازه که سرعت پاهایم بیش­تر شده بود، سرعت خورده شدن روده بزرگه توسط روده­ی کوچکم هم بیش­تر شده بود انگار.

 

به اولین مغازه­ی ته بلوار که رسیدم کم­کم مزه­ی سوسیس و قارچ پیتزا را توی ذهنم تجسم کردم. داشتم به این فکر می­کردم که یادم باشد از فروشنده، آویشن اضافی بگیرم که یکدفعه یک پسر بچه آمد و بند کوله­شتی­ام را کشید و گفت: «فال می­خری؟». یک «نه» قاطع گفتم و خواستم که به راهم ادامه بدهم اما انقدر محکم دست­هایش را دورم حلقه کرده بود که انگار برادر گمشده­اش را دیده، بعد هم با چشم­های مظلوم گربه­ای­اش زل زد به من و دوباره پرسید: «فال می­خری؟»من که هیچ. اگر سنگ هم بود دست توی جیب می­کرد و ازش فال می­خرید. پیش خودم گفتم: «پس مینی پیتزا چی؟ پیتزای بدون دوغ؟!» اما دلم نیامد همانطور بروم، برای همین یک پانصد تومانی بهش دادم و فال را گرفتم و او هم بدو بدو به طرف دیگر پیاده رو رفت تا باز با چشم­های گربه­ای­اش زل بزند به یک نفر دیگر و فال­هایش را به ­بهای منصرف شدن مردم از خوردن دوغ به آن­ها بیندازد.

 

این بار سرم را انداختم پایین و با خودم قرار گذاشتم که اگر کسی صدایم هم کرد خودم را بزنم به نشنیدن و مستقیم بروم توی پیتزایی.درست جلوی پیتزایی، یعنی روبه­روی تره­بار، بهنام پسر همسایه­مان خم شده بود و توی جوب دنبال چیزی می­گشت. یکدفعه قرارم با خودم را یادم رفت و صدا زدم: «بهنام سلام. اگه دنبال کلید می­گردی،دیشب مامانم یکی توی پارکینگ پیدا کرده. مال شما نیست؟» بهنام دست تکان داد و با بی­حوصلگی گفت: «نه.کلید نیست. پولم گم شده! اومده بودم خیار و گوجه بخرم واسه سالاد. این­جوری برگردم مامان جلوی مهمون­ها ضایعم می­کنه» همان­طور که داشتم از پله­های پیتزایی بالا می­رفتم گفتم: «ایشالا پیدا می­شه» ولی حس کردم این راه و رسمش نیست. یک­جور نامردی است انگار. سرم را برگرداندم و گفتم: «نه.روی این پله­ها هم نبود.چه­قدر بود حالا؟ می­خوای من بهت قرض بدم هروقت پول تو جیبی گرفتی بهم بدی؟»یک خنده کمرنگ آمد روی صورتش: «راست می­گی؟ خودت نمی­خوای؟ سه تومن بود» سرم را به نشانه "نه" تکان دادم و سه تومن گذاشتم کف دستش: «من فقط یه نون بربری می­خوام»!

 

بعد از این­که بهنام خیار و گوجه خرید و من هم نان بربری، به طرف خانه راه افتادیم. چون ضعف جدی جدی داشت به سلول­های خاکستری مغزم می­رسید، شروع کردم به نان خوردن. بهنام یک خیار از توی کیسه درآورد، با پایین پیراهنش پاک کرد و از وسط شکست و گفت: «از نون خالی که بهتره.بذار لای نونت» و دوتایی خندیدیم.

 

به سر کوچه که رسیدیم کله­ی نگران مامان را دیدم که توی پنجره داشت تکان می­خورد و به محض دیدن ما رفت داخل. زنگ زدم و رفتم بالا. مامان به­جای اینکه در مورد دوست ناباب بازجویی­ام کند، لبخند زد و گفت: « با پسر خانم اشرفی بودی؟ زود لباس عوض کن ناهار بیارم. چیزی نخوردی که؟» من همانطور که به طرف اتاق می­رفتم و هنوز دهانم مزه­ی نان و خیار می­داد با خنده گفتم: «چرا.پیتزا خوردم. پیتزای سبزیجات!»