summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

 

 

توضیحات: این یک داستان است که شعر است. می خواهم بگویم این یک شعر است که داستان است، اما مطمئن نیستم. برای همین است که می گویم این یک داستان است، که قهرمان قصه ش شعر گفتن دوست دارد، برای همین آن را شبیه شعر می نویسد- یعنی داستان خودش را شبیه شعر تعریف می کند. این تنها بخش اول این داستان است که قرار است بخش بخش تعریف شود، قهرمان کوچک ما می خواهد هر بخش را جدا در گوش های من زمزمه کند تا من برایش بنویسم. بخش های دیگر را، هر وقت زمزمه و بعد نوشته شدند، به تدریج در گوش های تان می خوانم.  

 

بخش اول: بال های کاغذی

 

و بال ها بودند

و بال ها همه جا بودند

بال ها مردمک شفاف آسمان را

انگشت های نحیف صبح را

چشم های خالی خانه را

بال ها،

         مرا گرفته بودند.

می دانستم راهی ندارم

می دانستم در برای همیشه بسته می ماند،

پنجره برای همیشه،

باز. 

می دانستم اما

باز دست می زدم

باز پا می زدم

فکر می کردم اگر بال داشتم ... نه!

بال داشتم اما

پرنده ی کاغذی نبودم

اما بال های سپید، وسیع، پر هراسم

سینه ی آسمان را زخم نمی کردند.

سینه ی آسمان را،

                پیشانی مرا.

 

جای خون روی انگشت هایم می مانَد

جای خون در اتاق راه می رود و

پنجه می کشد به دیوارها.

دیوارها ایستاده اند،

دیوارها می دانند.

می دانند راه فراری نیست

می دانند درها بسته اند،

پنجره ها باز.

می دانند پرنده های کاغذی

پر می کشند تو

              دست های مرا،             

              چشم های مرا

زخم می کنند.

می دانند بال های کاغذی روشنایی دنیا را

در گودالی دور می اندازند،

صدای بال های شان صدای مرا می بلعد،

                           هزار بار می بلعد.     

 

مادر                  اندوه فریادم را نمی شنود

پدر                   بلندی دست هایم را نمی بیند

غرق می شوم.

 

***

 

پلک های صبح روی صورتم باز می شوند:

در باز است،

پنجره بسته.

سفیدی دیوارها دهان باز کرده و   

رد پاها، رد دست های خون را بلعیده است.

کسی انگار به صورتم سیلی زده:

جای پنج انگشت سرد عرق،

روی گونه هایم مانده است.

نیم خیز می شوم و از پنجره

آبی جاودان دنیا را می بینم؛

                       آن قدر خیره می مانم تا آبی چشم های دنیا

                       در چشم هایم ته نشین شود.

 پرنده های کاغذی اما،

هنوز میان جمجمه ام بال می زنند.

دست می کشم به دست های دیوار و

نمی دانم کدام را باور کنم:

لبخند روشن صورت صبح،

یا غرش سیاه دهان شب را؟

چشم می بندم و صبح

پشت پلک هایم محو می شود.

چشم می بندم و همهمه ی بال های کاغذی

بر فکرهایم سایه می اندازد.

چشم می بندم و می دانم:

چیزی به تاریکی دنیا نمانده است.