summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت


چاپ شده در نشریه‌ي کوله‌پشتی، ضمیمه‌ی روزنامه‌ي شهروند

illustrated by : Dennis Zilber

 

بعد از روز‌ها و ماه‌ها قهر بودن و بی‌خبری از هم، هر دو، در کلاس ریاضی سال بعد، در یک آموزشگاه مشابه ثبت نام کرده بودیم. در واقع هیچ کدام‌، روحمان هم خبر نداشت که آن یکی هم در کلاس ریاضی ثبت نام کرده. هر چند «دوست» بعدها گفت که دلش خبر می‌داده که سر کلاس من را می‌بیند. دل من اما، خبر از هیچ اتفاق تازه‌ای نداده بود.

از مدرسه‌ي جدید، کلاس جدید و آدم‌های جدید خوشم نمی‌آید. این موقعیت‌ها بیشتر از آن‌که برایم هیجان داشته باشد، استرس دارد. آدم نمی‌داند تا کی قرار است با مدرسه، کلاس، معلم یا همکلاسی‌های جدید غریبگی کند. نمی‌داند کی با کسی دوست می‌شود و آن حس گنگ  و ناشناس از دلش می‌رود.

روز اول، وارد کلاس که شدم، «دوست» مثل همیشه با لباس‌های رنگی و یک شال پرنده‌ای روی صندلی ردیف آخر نشسته بود و لبخند می‌زد. «رنگی» و «پرنده‌ای» بودن یکی از ویژگی‌های بارز او بود. همیشه از کیف، جامدادی یا مانتوهای رنگی‌اش یک عنصر «پرنده» آویزان بود. حالا این پرنده یا در قالب یک پیکسل روی وسایل «دوست» جا خوش می‌کرد یا در قالب جاسوییچی و دگمه و ...«دوست» چطور می‌توانست با این که روزها و ماه‌ها با هم حرف نزده بودیم، با دیدنم لبخند بزند و سرش را با حرکت ظریفی به معنی «سلام» تکان بدهد؟ بی آن‌که یادم باشد قهر کرده‌ایم و در بازه‌ای از زمان از هم متنفر شده‌ایم، با لبخند کوچکی به لبخندش پاسخ داده بودم. ضربه‌ي لبخند کار خودش را کرده بود. با وجود نیمکت‌های خالی زیاد در کلاس، در ناباوری کامل دستی نامریی دستم را گرفت و من را نشاند کنار «دوست»، آخرین ردیف نیمکت‌ها!

عجیب بود که بعد از روزها و ماه‌ها بی‌خبری و قهر بودن، کنار هم نشسته بودیم و کلمه به کلمه فاصله‌ها را کم می‌کردیم و از روزهای تابستانی که گذشت حرف می‌زدیم. «دوست» از سفرش به جنگل‌های شمال و روستاهای دنج و دست نخورده حرف می‌زد و من از فیلم‌هایی که دیده و کتاب‌هایی که خوانده بودم. حرف می‌زدیم و نیمکت‌های کلاس شبیه صندلی‌های اتوبوس، یکی یکی با آمدن دانش‌آموزان دیگر پر می‌شدند و بعد هم معلم جدیدمان آمد. من و «دوست» همیشه سر کلاس آن‌قدر به چیزهای کوچک و پیش پا افتاده می‌خندیدیم که دل درد می‌گرفتیم. آن روز هم همین اتفاق افتاد. حواسمان هم به درس بود، هم به نامه‌نگاری روی کاغذ و خنده‌ای که بی‌صدا در دهانمان منفجر می‌شد، و دردی از سر خوشحالی و خنده در دلمان می‌پیچید.

نمی‌دانم از خنده‌ي زیاد بود یا از «آشتی کردن» که هر دو گرسنه شده بودیم و قورباغه‌های توی شکم‌مان زده بودند زیر آواز :قار قور... قور قار... روی کاغذ برایش نوشتم:‌ «خوراکی می‌خواهم!» روی کاغذ برایم یک : ( کشیده و نوشته بود:‌ »ندارم!» معمولا وقتی چیزی برای خوردن می‌خواهی و یک معلم پرحرف در اولین روز کلاس ریاضی که هم خودش خسته کننده‌ است و هم درسش، هیچ کسی هیچ‌چیزی برای خوردن ندارد. اما «دوست» که تبدیل کردن : ( به : ) را خوب می‌داند روی کاغذ با دستخط خرچنگ قورباغه نوشت: «فکر کنم یه چیزی دارم!» بعد دستش را توی کوله‌پشتی‌اش کرد و گفت: «آها!» و مشت بسته‌اش را زیر میز گرفت طرفم. با صدای آرامی گفت: «حدس بزن!» نمی‌شد حدس بزنم توی آن مشت بسته چه چیزی می‌توانست خوشحالم کند. آن چیز خوب می‌توانست هرچیزی باشد، یک پاکن عطری، یک کاکایوی تلخ یا ... یا نمی‌دانم! هر چیزی که هم کوچک باشد و هم در مشت او جا شود. حتی نمی‌توانستم از لابه‌لای انگشت‌هایش ببینم چه چیز خوبی در مشت‌اش پنهان کرده است.

آرام آرام مشت بسته‌اش را که برایم باز کرد، خوشحالی تمام وجودم را فرا گرفت و دو بال نقره‌ای روی شانه‌هایم سبز شد: بینگ بینگ! در آن لحظه هیچ چیزی به اندازه‌ي یک فندق وحشی نمی‌توانست من را تا اوج خوشحالی ببرد و دوستی را در دلم پررنگ‌تر کند. فندقی به بزرگی یک آلو و زیباتر از هر هدیه‌ای که او می‌توانست به من بدهد.

آن لحظه مطمین بودم بعد از لبخندی که باعث آشتی دوباره‌ي من و او شده بود، آن فندق بهترین هدیه‌ی دنیا بود. دوست برایم گفت که در جنگل‌های شمال، وقتی به بلندترین درخت‌ها و آبی‌ترین آسمان نگاه می‌کرده به یاد من بوده.

سال‌ها پیش هم «شین» یک شبدر چهاربرگ کوچک توی یک قاب کاست نوار برایم گذاشته بود و از شمال برایم سوغات آورده بود، با یک بلوط کوچک واقعی که با یک کلید رویش لبخند هک کرده بود. بلوط و شبدر را سال‌هاست دارم. همان‌طور که اسب‌آبی کوچکِ واقعی‌ام را که «میم» از دریاهای جنوب برایم آورده بود و حاصل صید ماهیگیران جنوبی بود.

چند روز پیش هم، فیربو (این اسمی‌ست که من روی یکی از دوستانم گذاشته‌ام) از سرزمین‌های دور زنگ زد: «برایت بچه‌انار خریده‌ام!» تصور یک بچه‌انار سرخ که گردنبند باشد از تخیلات من خارج بود. فیربو پشت تلفن بچه‌انار را برایم شرح داده بود که هنر دستفروش‌های خیابان ارمنستان است. وقتی از سفرش بازگشت، بچه‌انار را هدیه داد و گفت: «بگیر! این برای توست!» یک انار کوچک سرخ واقعی که با موادی، ماندگار و سخت شده و دست‌هایش را دور گردنت حلقه می‌کند و یادت می‌آورد که دوستت در سفر به یاد تو بوده، و به تو اطمینان می‌دهد که در یاد کسی بوده‌ای که دوستی با او برایت ارزشمند است و در مقابل، تو هم برای او ارزشمندی.

بعد از آن روز و آشتی دوباره‌ي من و دوست، تمام بعد از ظهر یکشنبه را پیاده‌روی کردیم و بستنی قیفی خوردیم و به گربه‌های توی خیابان و پرنده‌ها و هر چه که سرراهمان سبز می‌شد، خندیدیم.

از آن روز به بعد دیگر دوست را ندیدم. چون او و خانواده‌اش، به خاطر شغل و ماموریت پدرش به شهر دیگری سفر کردند.

فندق را که توی مشتم می‌گیرم و دستم را می‌بندم، یادم می‌آید که یک لبخند و فندق وحشی می‌توانند معجزه کنند. و معجزه‌ی آن‌ها قشنگ‌ترین اتفاق دنیا است: دوستی! فکر می‌کنم این فندق درشت چه طور در مشت کوچک دوست من پنهان پنهان بود؟ به یاد آن روزِ فندقی لبخند می‌زنم و شعر «لنگستون هیوز» را با خودم زمزمه می‌کنم:

من دوستم را دوست داشتم

او اکنون از من دور شده است

بیش از این چیزی برای گفتن نیست

شعر پایان می یابد

به همان نرمی که آغاز شد

«من دوستم را دوست داشتم!»

 

لینک‌های مرتبط:

وب‌سایت رسمی دنیس زیلبر

وبلاگ دنیس زیلبر

صفحه‌ي فیسبوک دنیس زیلبر