summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

     

                                                          عکس از: Roff Smith

 

فکر می کنم:

اینجا همان جرقه است. همان جا که همه چیز تغییر می کند. همان روزی که وقتی بزرگ تر شد، هر وقت چشم هایش را بست، پشت پلک هایش برق می زند – اول صدای چرخ دوچرخه را یادش می آید، بعد زمین را می بیند، آسفالت را که به صورتش نزدیک می شود، بعد دوچرخه ی زنگ زده را می بیند که کج روی زمین افتاده و زانویی را که خراش برداشته، درد زخم را یادش نیست اما خون تازه ای را که از شیار روی پایش بیرون زده، چرا.

می نویسم:

کوچه باریک می شود و جوی آب، مثل پوست مار، وسط کوچه دراز کشیده: همان رنگ را دارد، سبز رنگ پریده؛ همان بو را دارد، تعفن. مجبور است به موازات پوست طویل مار، وسط کوچه پیچ و تاب بخورد و سرش مدام رو به پایین باشد، رو به زمین و فکر کند این زمین نیست، آدم خسته و مریضی است که بوی گند گرفته و دهانش باز مانده، از گوشه ی دهانش خط درازی از آشغال و کثافت ریخته بیرون، وسط این کوچه. سرش رو به پایین است، و از گوشه ی چشم ها پاهایش را می بیند که بالا و پایین می روند و دست هایش را که فرمان را می چرخانند. فکر می کند چقدر نرم و چابکم، مثل مار. فکر می کند، چرا مار؟ یادش می آید به جوی آب که چند لحظه پیش در ذهنش تبدیل به پوست نفرت انگیز ماری شده بود، و بعد یادش می آید به موجود رو به موتی که همان زمین است، دهانش هم ابتدای همین کوچه. فکر می کند، می بینی دایی؟ آن قدرها هم شاعر بدی نیستم. اشیاء در ذهنم تبدیل به فکر، و فکرها در ذهنم تبدیل به اشیاء دیگری می شوند. مگر شاعرها درست همین کار را نمی کنند؟ چشم هایش را می بندد و فکر می کند، چرا، درست همین کار را می کنند. من با کلمات به دنیا آمده ام، با کلمات هم از دنیا می روم. فکر می کند که با چشم های نیمه بسته، یک جور خماری این حرف ها را به دایی بزند، و او – درست مثل همان روز، همان روز سرد، همان روز نحس – سیگار خاموشش را از گوشه لبش بردارد، چندباری آن را میان انگشت هایش بگرداند، بعد با همان چشم های غمگین، با همان پوزخند که هیچ شباهتی به هیچ پوزخندی ندارد، بگوید که تو شاعر نیستی. همان طور که من نبودم. همان طور که مادرت نبود.

چاقو، دوباره و دوباره، میان شکم اش فرو می رود، می آید بیرون و باز می رود تو. حتی می چرخد، انگار که دنبال عضو خاصی در بدنش می گردد، عضوی که هنوز پاره اش نکرده، مثلاً قلبش. صدایی از کنار گوشش رد می شود، فکر می کند صدای چاقو است، چاقویی که از بس بهش فکر کرده بزرگ شده، شکل گرفته و حالا آمده نابودش کند، اما زود می فهمد چاقویی در کار نیست، کوچه تمام شده و حالا وسط خیابان است، چشم هایش را باز می کند و ماشینی که از کنارش رد شده بود می ایستد، مردی سرش را از پنجره ی سمت راست بیرون می آورد و با چشم های گشاد می پرسد مگه کوری کره خر؟ و پوست تخمه ای را که میان لب هایش مانده، تف می کند می بیرون.

می گوید:

صبر کن ببینم، مگر قرار نبود چشم هایم باز باشد و نزدیک شدن آسفالت را ببینم؟ می خواهی به کشتن م بدهی؟ احمقانه است. من آدم محتاطی ام، هرگز توی کوچه ای که می رسد به خیابان اصلی چشم هایش را نمی بندم. حالا هر چقدر هم برای جوی آب کوچه شعر بسازم و چاقوی حرف های دایی ... اصلاً این حرف ها چه بود درباره ی دایی؟ دایی هیچ وقت چنین حرفی نمی زند. البته می دانم که گفت شعرهایم مدت هاست راکد مانده اند، گفت جایی نمی روم، جایی نمی رسم، گفت ... ولی نگفت که شاعر نمی شوم، گفت؟ منظورش این نبود. آن روز دلش شکسته بود و من دیوارم از همه کوتاه تر بود. نبود؟ من می دانم، شعرهای من همین حالا هم پخته تر از مینی مالیست های بی روح دایی، یا شعرهای سانتی مانتال دوره ی نوجوانی مادر است. نیست؟ من که می دانم. حالا تو، دایی، حتی مادر، هرچه می خواهید بگویید.می دانی، آن روز که رفتم دوچرخه را کش بروم همه چیز را شنیدم، دایی دلش شکسته چون زن دایی دلش شکسته، و این ها هیچ ربطی به شعر من ندارد. در ضمن فکر می کنم زن دایی حق دارد. نه که گوش ایستاده باشم، آن جا گیر کرده بودم و چاره ی دیگری نداشتم، داشتم؟ دلم شکسته بود و فقط دوچرخه سواری می توانست از آن فکرهای پریشان نجاتم دهد، من هم که دوچرخه ندارم، دایی دارد. می دانستم بعد از آن دعوا، دعوا که نه، حرف های تلخ دایی و چشم های سرخ من و نعلبکی که شکست، نمی توانستم برای خودم بروم دم در خانه ی دایی و مودبانه ازش دوچرخه را بخواهم، می توانستم؟ اصلاً احمقانه بود، اصلاً برای خاطر همین دایی خان بود که من دلم شکسته بود و دوچرخه لازم داشتم – بگذریم. من گیر کرده بودم پشت در زیرزمین و آن دوچرخه ی هیولا توی دست هایم بود، نه راه پس داشتم و نه راه پیش. زن دایی داشت دماغش را بالا می کشید و آرام حرف می زد. هیچ کدام شان اهل داد زدن نیستند و شاید من کمی گوشم را چسبانده باشم به در تا حرف های شان را خوب بشنوم، اما کاملاً طبیعی است، نیست؟ زن دایی می گفت دایی زندگی می کند، اما انگار با او زندگی نمی کند. شاید هم اصلاً زندگی نمی کند، انگار خواب است. انگار توی خواب راه می رود و حرف زند. می گفت دیگر نمی تواند با یک شبح زندگی کند، می گفت زندگی او هم کمی رنگ می خواهد، کمی روح. من را می گویی، می خواستم سرم را ببرم بیرون و داد بزنم: داستان هایش هم همین طور اند، آن مینی مال های احمقانه هم. بی روح، بی روح. من هم همیشه همین را می گویم. و آن وقت، این، این جناب شبح، مرا متهم می کند به احساسات غلیظ دوران نوجوانی، می گوید شعرهایت شور دارند، اما شور تند، ناپخته، بدطعم. می گوید "این شور آفت جانت است، با این همه اعتماد بی جایی هم که به خودت داری، بعید می دانم هیچ وقت نقصت را ترمیم کنی و به جایی برسی." می گوید من نتوانستم، مادرت نتوانست، تو هم نمی توانی ... این حرف ها که در سرم می چرخید دوباره درد چاقو را حس کردم، حتی نزدیک بود جیغ بکشم، اما عوضِ من، زن دایی بود که صدایش رفت بالا و جیغ زد که لعنتی! حتی سیگار خاموش می کشی! مثل زندگی کردنت، مثل همه چیزت. همه چیزت مثل این سیگار لعنتی، خاموش است، خاموش!

می خواند:

که این طور. چاقو. چاقو اگر در شکمش فرو می رفت، شرط می بندم، من خونسرد می ماندم. مثل مانا، مانای سوسول، غش نمی کردم وسط آزمایشگاه، آبروی هرچه سال سومی است ببرم. خوب است که حالا چهارتا سال دومی نیم وجبی بیش تر پیش مان نبودند، وقتی بلندش می کردم، با آرنج زدم به پهلویش که خودش را جمع کند، که امروز همستر است فردا گاو پس فردا جسد. گفتم دانشگاه که رفت جلوی پسرها که نمی خواهد سوسول بازی دربیاورد، می خواهد؟ مانا فقط پلک هایش را به هم فشار داد و خاک روپوش اش را تکاند. من نمی دانم چی می گذرد توی مغز این دختر. البته نمی دانم توی مغز خودم هم چه می گذرد، پس نمی توانم انتظار داشته باشم او را بفهمم. فقط می دانم که آخرین کوییز زیست را هشتاد و دو درصد زدم و موضوع مهم این است. مهم نیست که یک فصل بیش تر نبود، مهم نیست که من قلم چی خوانده بودم و بیش تر سوال ها هم از آن آمده بود، مهم این است که هشتاد و دو درصد زدم و نفر دوم کلاس شدم و هیچ وقت چشمک خانم اکبری را، وقتی که برگه را روی میزم می گذاشت، یادم نمی رود.

صبر کن ببینم، چاقو دنبال عضو خاصی می گردد، عضو خاص؟ قلب؟ دست هایم سرد می شود. عمل داریم تا عمل. قلب، قلب باید از همه بدتر باشد. مغز چی؟ آن بدتر نیست؟ چرا. انتخاب که نمی شود کرد، مریض می آید بیمارستان و دیگر دکتر نیست و شیفت شب است و فقط تو مانده ای و چهار تا پرستار، که دارند می لرزند. به تو نگاه می کنند که دل شان امن شود، پس تو نباید بلرزی. باید محکم بروی تو، محکم بایستی بالا سر مریض، و دستت را طوری با ظرافت، با مهارت حرکت دهی انگار که خوب می دانی داری چه کار می کنی. می دانی؟ نه؟ اگر ندانی چه؟ اگر دست هایت بلرزد، اگر رگی، چیزی اشتباه بریدی؟ اگر مریضت بچه بود، اگر هفت سالش بود و مثل نگین تازه دندانش افتاده بود، وقت "س" گفتن نمی دانست زبانش را کجا بگذارد و همه را می خنداند و همیشه دلش بستنی انار می خواست؟

شاید هم غش می کردم، چه می دانم. صبر کن، من چه احمقم. احمق. چاقو، چاقو نیست. به قول خانم ملازاده، که همیشه توی خواب حرف می زند و توی خواب راه می رود و توی خواب سوال طرح می کند، چاقو چاقو نیست: استعاره است. اگر این را نمی دانم، ادبیات را می خواهم چند درصد بزنم؟ دو، سه، پنج؟ ده؟ حالا که فهمیدم، مهم نیست، حواسم پرت شده بود، پرت زیست. همیشه حواسم پرت زیست می شود. اگر دوست دارم، اگر خوب می فهمم، اگر مامان می گوید آن همه آدم را از درد و بدبختی نجات دادن خوب است، نه بد، بابا هم می گوید شانس اگر داشته باشی، اقبالت هم بلند باشد، جیبت را هم پر می کند ... پس چرا می ترسم؟ چرا فرار می کنم؟

دیگر حتی نمی توانم دو کلمه داستان را بدون این همه فکر درهم بخوانم. اگر دایی من پزشک بود و یک روز درمی آمد می گفت نه، تو هیچ وقت دکتر نمی شوی ... شاید بهتر بود، شاید کارم راحت تر می شد، شاید چشم هایم را می بستم و فکر پزشکی را مثل امتحان عربی دیروز، مچاله، روانه ی سطل آشغال می کردم- دیگر حتی نگاهش هم نمی کردم، فکر پزشکی، دختربچه های هفت ساله، رگ های اشتباه، زیست قلم چی، هشتاد و دودرصد، چشمک خانم اکبری، همه، همه را می ریختم دور. شاید اصلاً رفتم ادبیات، فقط باید کمی روی تشخیص استعاره ام کار کنم، همین.

فکر می کنم:

این جا جرقه بود؟ این؟ واقعاً؟ اصلاً این دایی از کجا آمد؟ من فکر دایی را نکرده بودم، قسم می خورم، حتی از ذهنم هم نگذشته بود. یک پسربچه ی عصبانی توی ذهن من بود، داشت می رفت دنبال یکی ناکارش کند، شاید هم یکی دنبالش افتاده بود، اما ناگهان پسربچه ی عصبانی زیر انگشت هایم چرخید و لرزید و چشم هایش را بست و باز کرد و بدل شد به پسربچه ی شاعر، نه، حالا حتی از این هم مطمئن نیستم. از پسربچه بودن اش، می تواند دختربچه هم باشد و من نفهمیده باشم. شاید خیلی هم کج راهه نرفته ام، شاید شاعر شده باشد، اما شاعر عصبانی. عصبانی از من، یا از دایی؟ گمانم از هردوتا. داستان را دوباره می خوانم تا بفهمم کدام مان، اما به جایش چیز دیگری می فهمم: این داستان ناقص است. البته چیز تازه ای نیست، سه سال است دارم داستان های ناقصم را تو صفحه های ورد کامپیوتر جا می گذارم، کم کم احساس می کنم تمام این فایل های ورد شیشه های الکل اند و داستان های من، جنین های ناقص معلق. فایل هایی که حتی اسم هم ندارند، درست مثل شیشه ها، با عدد نام گذاری شده اند: جنین شماره ی یک. جنین شماره ی دو. جنین شماره ی چهل و پنج. جنین شماره ی هزار. دلم برای شان می سوزد، اما دوست شان هم ندارم. دلم می خواهد همه را پاک کنم، اما دست و دلم نمی رود، شاید هم ادامه شان دادم، کسی چه می داند؟ مثل همین دخترک یا پسرکِ شاعریا عصبانی که شاید هیچ وقت شاعر نشود اما همیشه عصبانی می ماند. مثل من، مثل من که نویسنده نمی شوم، اما همیشه ناامید می مانم، همیشه ناقص. عصبانی؟ نه، عصبانی نه، اما محزون چرا، سرد و سنگین و ساکت، چرا.      

می نویسم:

من یک داستان ام. شروعم آن طوری نبوده که نویسنده می خواسته، شاید فکر دیگری در ذهن داشته و من کف دست هایش بدل به چیز دیگری شده ام، اخمی کرده و بعد شانه بالا انداخته، در گوش های کوچکم فوت کرده، کمی از خودش را در من دمیده و گفته: برو.

او یک داستان است و آن چیزی نیست که من می خواستم، اما من کلمه های کوچکش را فوت کرده ام، کمی از خودم را در دل کلمه هایش جا گذاشتم، بعد مشتم را باز کرده ام و کلمه ها بیرون دویده اند.

تو یک داستانی و نمی دانی از کجا شروع شده ای و به کجا می رسی. نمی دانی آن چیزی هستی که او می خواسته، حتی نمی دانی هرگز آن چیزی خواهی شد که  خودت می خواهی، اما هر بار که پلک هایت را باز می کنی کسی می گوید: برو.

ما داستان ایم و کلمه های مان در هم تنیده اند و فرقی ندارد کجا برویم، جایی به هم می رسیم.

 

نقطه می گذارم:

می روم.