summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

نویسنده، عاطفه جوینی 

تصویرگر: Sonia MariaLuce Possentini

امروز همه‌ی کلاس به من می‌خندیدند. حتی دوست‌ها و بغل دستی‌ام. سرم را انداخته بودم پایین و به هیچ کدامشان نگاه نمی‌کردم. اخم‌هایم مثل کلاف کاموای عزیز جان در هم گره خورده بود و به این راحتی‌ها باز نمی‌شد. پشت لبم عرق کرده بود و از گوش‌هایم مثل سماور آشپزخانه مان، بخار بلند شده بود. صدای وزوزهایی به گوشم می‌رسید. انگار یک دسته مگس پشت نیمکت‌های کلاس نشسته بودند و بدون اینکه پرواز کنند، وزوز می‌کردند. دوست داشتم بلند شوم، بروم بال تمام مگس‌ها را از تنشان جدا کنم تا دیگر صدای صاحاب مرده‌شان را نشنوم. دوست داشتم بروم در ِ کلاس را آنقدر محکم به هم بکوبم که مگس ها بترسند و ساکت شوند. راستش را بخواهید در کلاس ما اوضاع همیشه همینطور است. هیچ کس هیچ چیزی را نمی فهمد و همه به دنبال مسخره کردن همدیگر هستند. در کلا س ما بچه‌ها به دست‌های سیاه علیرضا می خندند و چُرت‌های حسن را، به راحتیِ پاره کردن یک کاغذ، پاره می‌کنند. عینک بچه درس خوان کلاسمان، ملقب به موش کور را از روی چشمهایش می قاپند و تا وقتی که معلم پایش را در کلاس نگذارد، بهش بر نمی گردانند. مثل همین امروز که به من هم می‌خندیدند و دسته جمعی وزوز می‌کردند. انگار که من دلقک سیرک باشم با انگشت فقط مرا نشان می دادند. یعنی در عمرشان یک آدم با صورت خال خالی ندیده‌اند هیچ وقت؟

آقای معلم وارد کلاس شد و همه ساکت شدند. مبصر گفت: «برپا» و ... آقای معلم که داشت به صندلی اش نزدیک می شد، مبصر گفت: «برجا» همه نشستند. من هنوز سرم را پایین گرفته بودم و یک دسته مگس را جلوی چشمانم می‌دیدم که به من قاه قاه می‌خندند. کتاب‌های فارسی‌مان را باز کردیم و آقای معلم به من گفت شعر را بخوانم. من با صورت عرق کرده و چشمان قرمز از بی‌خوابی، بیت ها را تند و تند خواندم. وقتی که تمام شد بازهم سرم را پایین نگه داشتم و به صورت آقای معلم نگاه نکردم.

کلاس تمام شد، زنگ خورد و همه به سمت در هجوم بردند. من بعد از رفتن همه، کوله‌ام را کشان کشان روی زمین کشاندم و از جلوی همهٔ کلاس های خالی گذشتم. در حال خداحافظی با کلاس ها و نیمکت ها با خودم شرط بستم: «اگر فردا صبح هم صورتم خال خالی باشد به مدرسه نمی آیم و به جایش به پارک میروم ...» در تمام طول راه از خستگی زیاد قوز کرده بودم. جلوی در خانه که رسیدم آن را با یک لگد محکم اما آهسته باز کردم. برادر کوچولو جلوی تلویزیون روی زمین خوابش برده بود و ماشین‌های مسابقه ای، دفتر نقاشی و ماژیک هایش دورش ریخته بودند. به سراغ یخچال رفتم و یک سیب برداشتم و گاز زدم. چراغ ها را روشن نکردم تا برادر کوچولو بیدار نشود ....

ساعت نزدیک 6 عصر بود که از مشت های برادر روی بازویم از خواب پریدم. بابا هنوز نیامده بود. بغض یک جایی از گلویم که دقیقا نمی دانم اولش بود یا آخرش، گیر کرده بود. تب داشتم و سرفه می‌کردم. پنج روزی می شد که مامان را ندیده بودم. او بعد از آخرین داد و بیدادش با پدر یکدفعه از خانه گذاشته و رفته بود. تنهایمان گذاشته بود. دیگر دلم نمی خواست با هیچ کدامشان حرف بزنم. نه با عزیزجان و نه بابا. حتی با مامان هم که دیروز زنگ زد و پشت تلفن آرام آرام گریه می‌کرد ... من اصلا نمی دانستم که چه خبر شده است و دیگر هم نمی خواستم با کسی حرف بزنم. مشق هایم را نوشتم و با برادر کوچولو ماشین بازی کردم. برادر ماژیک‌هایش را آورد که برایش نقاشی بکشم و او هم روی کول من سوار شود. بعد هم مثل همیشه دفتر نقاشی‌اش را پاره کند و به من بگوید روی دستهایش نقاشی بکشم و رنگ شان کنم.

ساعت‌ها گذشته بود. از پنجره بیرون را نگاه کردم، هوا تاریک شده بود اما بابا هنوز نیامده بود. از گرسنگی و سردرد گریه ام گرفته بود. روی زمین دراز کشیدم و پلک هایم آرام آرام روی هم رفتند. خواب دیدم که برادر کوچولو آمده، روی شکمم نشسته و مثل هرشب دارد با ماژیک‌هایش صورتم را خال خالی می‌کند. من نمی‌توانستم در خواب دستهایم را تکان بدهم و یا از جایم بلند شوم. فقط آرام آرام بهش می خندیدم و می گفتم: «قلقلکم می آید، یواشتر، بابا صدایمان را می شنود دوباره دعوایمان می کند ها!!»