summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

نویسنده، عباس منتظری شاد 

 

عکاس:  شیوا خادمی

از این آهنگ خوشم می‌آید.الان سکینه خانم باید بیاید بلندم کند. می‌گویم: «نه تورو خدا، نمی‌تونم.» دست‌هایم را باید بگیرد و بکشد. دست‌هایم را بالا می‌گیرم و می‌گویم: «نه سکینه خانم، آخه... آخه...» کفش‌های پاشنه‌بلند مامان را در می‌آورم می‌روم وسط. یکی از فامیل‌هایمان شاگردم است. آن گوشه نشسته و هی زیر چشمی نگاهم می‌کند. خجالت می‌کشد. خیلی دختر خوبی است. یکم تنبل است اما در عوض هم ساکت است، هم مودب. فردا مدرسه را پر می‌کند که خانم چه‌جوری می‌رقصید. بهش اخم می‌کنم تا خجالت‌ش بیشتر شود و یک بار همان‌طور که می‌رقصم پلک‌هایم را روی هم فشار می‌دهم که یعنی اگر فردا مشق ننوشتی، یادت باشد خودت را الاف کرده بودی توی مهمانی.

مانتوی مامان بلند است. چند بار گیر کرد زیر پاهایم. این را هم اگر در بیاورم، دیگر اصلاً حسش نمی‌آید. آخر لباس‌هایم همه بچگانه‌اند. مثلاً بچه‌ام گریه می‌کند و می‌روم پیشش. حمیده می‌گوید: «لابد دلش درد می‌کنه! از اون، اسمش چی بود؟یادم رفت. همون که گ داره، از اون بده.» می‌گویم: «دادم،اما باز گریه می کنه.» می‌گویم: «حمیده اینو بگیر برم واسش شیر بیارم.» قنداقش را روی مبل می‌گذارم و می‌روم شیشه‌اش را می‌گیرم زیر شیر آب. کاغذ رویش خیس و کنده می‌شود. بهتر. یک کاغذ سبز بود که انگیلسی اسم قطره دماغ رویش نوشته شده بود. شیشه را توی دهانش می‌گذارم و فشار می‌دهم. قنداقش خیس می‌شود. لابد زیرش را خیس کرده. قنداقش را باز می‌کنم. اَه... اَه... اینم سرطان گرفت. همیشه بچه‌هایم این‌جوری می‌شوند. مامان می‌گوید به خاطر آب کپک می‌زنند. اما مگر بچه‌ها هم کپک می‌زنند؟! این‌ها سرطان می‌گیرند، عین آقا جون!

می‌برمش دکتر. دفترچه‌اش نیست. دفترچه‌ی بابا بود. اشکال ندارد. مامان هم از این تاریخ گذشته‌ها دارد. از توی کشو یکی بر‌می‌دارم و عکس‌اش را می‌کنم و با مداد عکس عروسکم را می‌کشم.

آقای دکتر آن طرف میز تحریرم نششته.

می‌گویم: «سلام آقای دکتر.»

می‌گوید: «سلام، خانم صمدی چرا گریه کردین؟»

می‌گویم: «آقای دکتر بچه‌ام سرطان گرفته.»

دکتر بچه‌ام را روی میز می‌گذارد و قنداقش را باز می‌کند.

دکتر می‌گوید: «اَه... اَه... آره متأسفم. شما باید سریع اینو گم‌و‌گور کنید تا مامانتون ندیده.»

می‌گویم: «باشه آقای دکتر.» و سرم را می‌گذارم روی میز دکتر و گریه می‌کنم.

ـ سمیرا...سمیرا...بیا اینا رو از من بگیر.

ای وای بد بخت شدم. مامان آمد. مانتویش را سریع در می‌آورم و می‌اندازم توی کمد. عروسک را هم می‌زنم زیر تخت.

ـ سمیرا تو اتاقتی؟

ای وای بشقاب‌های توی اتاق پذیرایی! مامان در را باز می‌کند. می‌گوید: "چرا رنگت پریده؟ چرا گریه می‌کنی؟ خاک تو سرت باز شدی خانم صمدی؟! وای به حالت اگه پاشنه‌ی کفشم شکسته باشه."


داستان «گربه» به قلم همین نویسنده