summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

 

 تصویرگری: حمید حاجی میرزایی

 حالا شما در حال تماشای یک پادشاه هستید. یک پادشاه که برای خودش یک قصر خیلی کوچک دارد. خب حالا زیاد توی چشمهایش زل نزنید چون ممکن است....

این پادشاه برای خودش یک ستاره ی واقعی دارد. ستاره ای که از آسمان شکارش کرده است. داستانش خیلی مفصل است اما برایتان خلاصه اش را می گویم فقط شما هم قول بدهید به چشم های پادشاه خیره نشوید.
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیشکی نبود. سالها پیش که پادشاه ما هنوز پادشاه نشده بود و قصری نداشت، هر شب نزدیک صبح بالای کوه می رفت و کلی سبزی و گل و گیاه می چید و می گذاشت توی بقچه اش و هر کس توی روستا مریض می شد پیش او می رفت و او با گلها و سبزی هایش مریض ها را درمان می کرد.

یک شب پادشاه ما که هنوز آن زمان پادشاه نشده بود و او را توی روستا «حاجی گلی» صدا می کردند بالای کوه رفته بود. ستاره ی پر نوری را در آسمان دید که خیلی خیلی به زمین نزدیک شده بود. آنقدر نزدیک که اگر حاجی گلی دستش را بالا می آورد می توانست ستاره را از آسمان بچیند.

حاجی گلی که تا حالا ستاره ای را به این نزدیکی ندیده بود دستش را بالا برد تا ستاره را از آسمان بچیند.

ستاره که ترسیده بود به حاجی گفت: «من اشتباهی انقدر به زمین نزدیک شده ام، راهم را گم کرده ام. من را نچین. خانه ی من زمین نیست. جای من توی آسمان است.»

ستاره خیلی زیبا بود. خیلی خیلی زیبا بود. حاجی گلی می خواست ستاره فقط مال خودش باشد. پس محکم ستاره را گرفت و آن را پایین کشید. ستاره دردش آمد، ناله ای کرد و از آسمان کنده شد.

آن روز حاجی از بالای کوه گل نیاورد و ستاره را به جای گل و سبزی توی بغچه اش پیچید و به خانه اش برگشت. از ان روز دیگر حاجی صبح ها بالای کوه نرفت و دیگر حال هیچ مریضی را خوب نکرد. چون همه ی وقتش را صرف ستاره می کرد و همیشه مواظب بود ستاره اش فرار نکند.

بعد از چند روز حاجی گلی با خودش گفت: «من از همه قدرت و زورم بیشتر است چون زورم به یک ستاره رسیده و توانسته ام آن را از آسمان بکنم. پس من پادشاه هستم!»

حاجی گلی که دیگر اجازه نمی داد کسی او را حاجی گلی صدا بزند، خانه ی چوبی اش را فروخت و با پولی که جمع کرده بود برای خودش یک قصر کوچک ساخت و از آن روز دیگر توی قصرش با ستاره اش تنها زندگی می کرد. چون خودش را پادشاه می دانست و سختش بود با مردم معمولی زندگی کند.

حالا حاجی گلی سالهاست که پادشاه شده و برای خودش زندگی می کند، تنهای تنها با ستاره ای که همیشه توی قفس است. در تمام این سالها اهالی ده خانه ی چوبی حاجی گلی را برایش خالی نگه داشته اند و امیدوارند که روزی او پشیمان شود و به خانه اش برگردد و مثل همیشه با گلها و سبزی هایش حال همه را خوب کند.

کسی نمی داند چرا اما وقتی کسی به چشم های  پادشاه خیره می شود او بغض می کند و نزدیک است که گریه اش  بگیرد.
نمی دانم اما شاید به خاطر این باشد که او تنهاست و هیچوقت به تنهایی عادت نمی کند.