summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

نویسنده، عاطفه جوینی

 photo by: Shiva Khademi

اصغر آقا چند سال پیش مُرد. دکترها می‌گفتند ریه‌هایش عفونت کرده و اگر زودتر عمل پیوند را انجام ندهد، می‌رود آن دنیا. او به حرف هیچ دکتری گوش نمی‌داد. همیشه به من می‌گفت: «رحیم! دکترا درد و مرض هیچ کسی رو نمی‌فهمن. اونا فقط چندتا نسخه می‌پیچن و می‌گن ما کارتو راه انداختیم. دکتر چه می‌فهمه که گلو و سینه‌ی من چقد درد داره؟ فک می‌کنی حال من پیرمرد با عمل خوب می‌شه؟ نه! معلومه که نمی‌شه. اون ریه‌ها مثل دوتا بادکنک زیر دنده‌هام باد کردن. فقط خودمم که می‌فهمم چِمه. فقط خودمم که می‌فهمم هرچی بیشتر تو این مغازه بشینم و تو هوای کثیف نفس بکشم، بادکنکا زیر دنده‌هام بیشتر باد می‌کنن و بالاخره یه روز می‌ترکن و منم می‌میرم. مرگ و زندگی آدما دست خداست رحیم. من اگه هروقت قرار باشه بمیرم، میمیرم. نه عمل می‌خواد، نه قرص و دارو... مامان همیشه می‌گفت همه‌ی کارهای اصغرآقا از سر لجبازی‌ست. می‌گفت موهایش کم کم دارد رنگ گچ دیوار می‌شود، اما دست از این اخلاقش بر نمی‌دارد. من اما توی دلم می‌گفتم خیلی هم مرد خوبی‌ست. ما را که دوست دارد، حتی بیشتر از بچه‌های خودش.

یادم می‌آید روزی که دست مامان را از زیر چادرش محکم چسبیده بودم و رد گریه روی صورتم خشک شده بود، یکی از روزهای آخر پاییز بود. باد محکم می‌وزید و جای اشک‌ها روی صورتم می‌سوخت. کلاغ‌ها بالای سرمان پرواز می‌کردند. سرم را بین چادر مامان پنهان کرده بودم که یک وقت کلاغ‌ها به صورتم نوک نزنند. ازشان می‌ترسیدم. مامان‌بزرگ هر شب قصه‌ی کلاغ‌هایی که با نوک‌هایشان، چشم بچه‌ها را از جا در می‌آورند و برای جوجه کلاغ‌هایشان می‌برند، تعریف می‌کرد. از ما قول می‌گرفت دیگر هیچ کار بدی انجام ندهیم وگرنه کلاغه می‌آید و چشم‌هایمان را از جا در می‌آورد. آن روز که دست مامان را از زیر چادر محکم چسبیده بودم و بلند بلند گریه می‌کردم مطمئن نبودم که کار بدی انجام می‌دهم یا نه، اما مراقب بودم کلاغی به صورتم حمله نکند. مامان تند تند راه می‌رفت و دستم را می‌کشید. نفس‌های محکمش مثل دود توی هوا محو می‌شد. فکر می‌کنم قلبش آتش گرفته بود. چندبار هم سرم داد کشید و من فهمیدم چقدر عصبانی‌ست.

صبحش با بابا دعوا کرده بودند. بابا می‌خواست فرش خانه را بفروشد. پول نداشتیم و همه با هم دعوا می‌کردیم. مامان راحله را می‌زد که چرا درسش را نمی‌خواند. بابا گوش من را می‌کشید که بروم در یک جوراب‌فروشی کار کنم و پول دربیاورم. بعد هم فرش خانه را جمع کرد که ببرد بفروشد. این اواخر خیلی لاغر شده بود و همیشه آب از نوک بینی‌اش می‌چکید. آن را مدام با پشت آستینش پاک می‌کرد.

دلم درد می‌کرد و گرسنه‌ام بود. توی یخچال کوچک اتاق دنبال چیزی می‌گشتم که بخورم. چشم‌هایم می‌سوخت و خوابم می‌آمد. سرما تمام تنم را کرخت کرده بود. کفش‌هایم را پوشیدم و به خیابان رفتم. همان روز بعد از ظهر مامان چادرش را سرش انداخت و من و راحله را با خودش کشان‌کشان به خانه‌ی مادربزرگ برد. نمی‌دانم چرا زودتر این کار را نکرده بود. من توی راه گریه می‌کردم، چون خوابم می‌آمد و گرسنه‌ام بود. به خانه‌ی مامان‌بزرگ که رسیدیم کنار کرسی‌اش ولو شدم و دیگر هیچ‌ چیز نفهمیدم. خواب همه‌ی تنم را گرم کرد. خواب دیدم که به بهشت رفته‌ام و هیچ کلاغی هم آن‌جا نیست.

یک سال بعد که اصغرآقا با گل و شیرینی به خانه‌ی مادربزرگ آمد، هیچ کداممان او را نمی‌شناختیم. آن روز دیدم که مامان چند سال جوان‌تر شده است. روسری گلدار صورتی‌اش را سرش کرده بود و لبخند روی لب‌هایش برق می‌زد. آن روز صدای مادربزرگ را از اتاق بغلی شنیدم که به اصغرآقا  می‌گفت: «حتی این مدت نیومد به بچه‌هاش سر بزنه. انگار گم و گور شده. هیچ‌کس ازش خبر نداره. معلوم نیست زندانه یا مرده... » بعد از شنیدن این حرف‌ها، دو قطره اشک روی یقه‌ی لباسم چکید و احساس کردم چیزی زیر پوستم قد کشید. فکر کنم بزرگ‌تر شدم.

روزهای اولی که به خانه‌ی اصغر آقا رفته بودیم، من از او متنفر بودم اما راحله دوستش داشت. هروقت که فرصتی پیش می‌آمد راحله را نیشگون می‌گرفتم و گریه‌اش را در می‌آوردم. زن اصغر‌آقا از مرض سل مرده بود و دو تا دختر هم‌سن راحله داشت. اصغرآقا از مامان خیلی پیرتر بود، انگار همه‌ی ما بچه‌هایش بودیم. چند ماه بعد که مدرسه‌ام تمام شد و تابستان به سرعت برق و باد از راه رسید، مجبور شدم بروم مغازه‌ی اصغرآقا. دیوارهای مغازه را تا سقف قفس‌های پرنده چیده بود و همه‌جا بوی گند می‌داد. از دیدن آن همه پرنده ذوق کرده بودم و مدام با خودم فکر می‌کردم از بردست جوراب‌فروشی بودن که بهتر است. کم‌کم به بوی بد مغازه عادت کردم و با اصغرآقا بیشتر رفیق شدیم. همان روزها بود که فهمیدم او برخلاف ظاهر بداخلاق و اخمواش، خیلی هم مهربان است. وقتی پرنده‌ها از او نمی‌ترسند، من چرا باید می‌ترسیدم؟ از وقتی که شاگرد مغازه‌اش شده بودم، مرا رحیم کاکلی صدا می‌زد. آن موقع‌ها موهایم را بالا می‌دادم و نوکش را با قیچی کوتاه می‌کردم. می‌گفت: «رحیم! شبیه مرغ عروس شدی، اونم کاکل‌هاش بالاس!» چند سال پیش که مُرد، وصیت کرد مغازه مال من باشد. بعد از رفتنش صدای پرنده‌ها کمتر در می‌آید. به او بیشتر عادت داشتند، اما نمی‌دانستند که چقدر نفس کشیدن در این مغازه او را به مرگ نزدیک‌تر کرد. البته تقصیر پرنده‌ها که نیست. اصغرآقا همیشه می‌گفت: «از بچگی عشقم همین پرنده‌ها بودن. باید مراقبشون باشم، همین‌طور که مراقب شمام. باید خرج خونه رو دربیارم. نمی‌تونم بشینم کنج خونه و همه چیز رو ول کنم به امان خدا.»

حالا که دیگر اصغرآقا نیست، موهایم را صاف توی پیشانی‌ام شانه می‌کنم و به یک سال پیش، کمتر فکر می‌کنم. هنوز بعضی از مشتری‌ها مرا رحیم کاکلی صدا می‌زنند. صبح تا عصر در مغازه‌ام و شب‌ها می‌روم مدرسه‌ی شبانه‌روزی. خواهرها به مدرسه می‌روند و مامان خوشحال است. پارسال اسم سر در مغازه را عوض کردم و گذاشتم «مغازه‌ی پرنده‌فروشی اصغرآقا». دوست داشتم بنویسم «اصغرآقای پرنده». اما فکر کردم بچه‌محل‌ها شاید مسخره‌ام کنند. دیشب خواب دیدم که یکی از پرند‌ها آمده، روی شانه‌ام نشسته و با من حرف می‌زند. توی خواب شناختمش. خود اصغرآقا بود...