summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

من کبوترها را دوست دارم.

کبوترهای ایوان خانه‌ی مادربزرگ را بیشتر.

دوستشان دارم، چون آن‌ها هم من را دوست دارند؛ نه اینکه زبانی بگویند. شاید هم گفته‌اند. اما من هیچ‌وقت دنبال پیداکردن فهم ضربات گیج‌کننده‌ی نوک زدنشان به در و دیوار قفس نبودم و نیستم.

فقط یک چیز را خیلی خوب می‌دانم. اگر کبوترها مثل بدنسازها، پر و بالشان را باد کنند و مسلح از نگاه خیره و ترسان ما عبور کنند، نباید زمان را به دست ابرهای بادکنکی آسمان بسپاریم. باید سریعا این سربازهای چاق‌وچله را توی آغوشمان بگیریم و به مکانی امن و گرم ببریم. این فوت‌وفن نگه‌داری از کبوترها را مادربزرگ یادم داده.

سبز-آبی تنها کبوتر سرمایی ایوان است و تنها دوست صمیمی من.!

دیشب از آن شب‌هایی بود که سبز-آبی هجوم ناگهانی برف‌های نامرئی را حس کرده بود. مثل توپی باد کرده در گوشه‌ای از قفس می‌لرزید. انگار داشت از ریخته‌شدن آنی اسکلت بدنش جلوگیری می‌کرد. هوای گرم خانه نتوانست نقش سوزن را به خوبی ایفا کند تا حداقل کمی از باد این توپ گردالو کم شود. می‌خواستم کمی برایم  حرف بزند. اما او فقط نگاهم کرد و یکی دوبار نوکش را تکان داد. حتما می‌خواست بگوید: نمیتوانم حرف بزنم. صدای عصبی مادرم، بهانه‌ای برای تنها گذاشتن سبز-آبی با افکارش بود. سریع‌السیر از روی ترنج‌های قدیمی پله‌ها پریدم تا برای سومین بار اسمم با صدای بلند توی محله نپیچد.

گوشه‌ی چشم مادرم در حال پریدن بود. یک پری زیر پوست مادر خوابیده بود و حالا شاید جایش کمی تنگ شده بود. هرگاه که پری بدخواب می‌شود، بچه غولی به نام ترس توی گلویم بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود و راه نفس‌ام را می‌بندد.

ـ تو برگ‌های  آن درخت را خوردی؟

زبانم را به زور از دندان‌های کلید شده‌ام نجات دادم: «کُ...کُ... کدوم درخت؟»

ـ درخت مجنون چسبیده به دیوار آجری.

سبز-آبی روی شاخک نازکی خودش را به سختی جا کرده تا از چشمان ترسناک گربه‌ی همسایه در امان باشد. اما شاخک آن‌قدر ظریف بوده که نتوانسته وزن این بیچاره را تحمل کند. من هم از صدای ناله‌هایش... بقیه‌ی حرف‌های مادر را نشنیدم.

سبز-آبی.

درخت مجنون.

من کبوترهای ایوان را دوست داشتم.

سبز-آبی را بیشتر.

اما... اما... او راز‌دار خوبی نبود..یعنی پرنده‌ها وفادار نیستند؟ راز دار خوبی نیستند؟ حتما قلب‌شان پر از حفره است. هیچ چیزی در آن پنهان نمی‌ماند. راز من هم که از این قاعده مستثنی نیست. از گوشه‌ای از قلب سبز-آبی به زمین پرت شده و در دیدرس نگاه مادر قرار گرفته. به سبز-آبی گفته بودم مادربزرگ، هر عصر، جثه‌ی ریزه‌میزه‌اش را توی آغوش سایه درخت مجنون جا می‌کند و موهای سفید غبار گرفته‌اش را به عصای چوب گردویی‌اش چسب می‌زند و های‌های گریه می‌کند. برایش گفتم که این تصویر را در گوشه‌ای از پنجره‌ی شکسته‌ی اتاق نشیمن شکار کرده‌ام. برایش گفتم که ساعاتی از روز را برگ خوری می‌کردم تا آغوش زهر‌آلود درخت مجنون را از بین ببرم. سبز-آبی مثل همیشه فقط گوش کرده بود. اما حالا... رازم بر ملا شده بود. پاهایم را به سینه فشردم و به سمت ایوان پروازکردم. جای سبز-آبی خالی بود. انگار که هیچ پرنده‌ای از آن‌جا عبور نکرده بود.