summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 چاپ شده در نشریه‌ی کوله‌پشتی، ضمیمه‌ی روزنامه‌ی شهروند

تصویرگر: حمید حاجی میرزایی

من دعوتش نکرده بودم. اصلا همه‌ی هفته را جوری برنامه چیده بودم که خبردار نشود، نه خودش نه مامان. مادربزرگ هم سنگ تمام گذاشته بود. برای مهمان­‌هایم ساندویچ درست کرده بود. میوه چیده بود و موقع آمدن مهمان‌هایم که شده بود، دستش را گرفته بود و رفته بود پایین. ولی خودش فهمیده بود. از کجایش را نمی‌دانم. هنوز هم هر وقت ازش می‌پرسم، می‌گوید: «فَمیدم دیجه!»

مادربزرگ هم می‌­گوید: «این عقلش از منم بیش‌تر می‌رسه والا! همچین چشاش رو بسته بود که خیال کردم خوابیده، نگو داشته گولم می‌زده، بعدشم که مژه‌هام گرم خواب شده، راه افتاده اومده دیگه!»

قبلش مهران زنگ در ساختمان را زده بود. برای همین در که زد فکر کردم یکی دیگر از مهمان‌هایم است. دویدم و در را که باز کردم، روبه‌رویم ایستاده بود و می­‌خندید. صدای پای مهران از طبقه‌­ی پایین می‌­آمد. هول شدم. با مهران بیش‌تر از بقیه رودربایستی داشتم. وقتی مامان گفته بود: «به جای پارک، چرا دعوت‌شون نمی‌کنی خونه؟»

من مهران را مثال زده بودم و گفته بودم: «فکر کردین بچه به این با کلاسی رو می‌شه دعوت کنم این‌جا؟»

مامان هم دور و بر خانه را نگاه کرده بود و گفته بود: «چمونه مگه؟»

من هم مدادهای رنگی و دفتر نقاشی پهن وسط خانه را نگاه کرده بودم و زیر لب گفته بودم: «چمون نیست. همین مونده بفهمن من یه خواهر...»

مریم سرش را از روی دفترش بلند کرده بود، مامان دستش را گذاشته بود روی لبش و گفت: «هیسسس!»

خجالت کشیده بودم و رفته بودم توی اتاقم. نمی‌دانم چرا این حرف آمده بود سر زبانم. من مریم را دوست داشتم. خواهر کوچکترم بود. خودمان که بودیم همه‌چیز درست بود. همه‌چیز سر جای خودش بود. مریم نقاشیش را می‌کرد و من به کار خودم می‌رسیدم. بعضی وقت‌ها هم دوتایی بازی می‌کردیم. کار وقتی خراب می‌شد که دیگران پای‌شان می‌رسید خانه‌مان یا ما می‌رفتیم بیرون از خانه. آن وقت اگر مریم می‌گفت: «دادا... دادا بازی!»

 من سرخ می‌شدم. این‌جور وقت‌ها می‌چپیدم توی اتاقم و بهانه می‌آوردم که درس دارم، ولی باز هم پچ‌پچ‌های‌شان از زیر در توی اتاق می‌آمد که دور از چشم مامان به هم می‌گفتند: «قربون خدا برم به اون هوش داده اون همه، به این هیچی نداده... طفلی مادرش.»

خوبیش این بود که جلوی مامان چیزی نمی‌گفتند. یعنی جرات نمی‌کردند بگویند. مامان جلوی‌شان در می‌آمد.  همیشه هم دست مریم را می‌گرفت و با خودش همه‌جا می‌برد مهمانی و همایش و حتی جشن‌های اداره و می‌گفت: «مریم چیزیش نیست! بقیه باید شعورشون برسه!»

آن روز هم که صاحب‌خانه صدایش را انداخت سرش و آن‌جوری گفت، می‌دانست مامان خانه نیست. من تعطیل بودم. مامان هم مریم را نگذاشته بود پیش مادربزرگ. ولی وقتی حواسم نبود، مریم رفته بود وسط باغچه­‌ی صاحب‌خانه و روی همه‌ی بادمجان‌هایش چشم چشم دو ابرو کشیده بود. صاحبحانه هم از همان پایین رویش را کرده بود طرف پنجره‌ی آشپزخانه‌ی ما و داد زده بود: «بیاین ببینین بچه‌ی عقب‌مونده‌تون بادمجونای نازنینم رو چی‌کار کرده!»

مامان که آمد، من چیزی نگفتم، ولی مریم خودش رفت بغل مامان نشست و گفت: «عخب مونه!»

مامان هم از کوره در رفت که کی این حرف را گفته و من بغضم ترکید که «صاحب خونه.»

مامان مریم را نشانده بود روی مبل و کتاب داده بود دستش و گفته بود: «عکساش رو نگاه کن تا من بیام.»

بعد هم رفته بود پایین سراغ صاحب خانه، نتیجه‌­اش هم این شده بود که سر هفته نشده اثاث‌کشی کرده بودیم طبقه‌ی بالای خانه‌ی مادرجون که مستاجرش تازه رفته بود.

 

 

ده دقیقه نشده، مامان آمد توی اتاق و گفت: «نه تو نه هیچ کس دیگه حق نداره به خاطر مریم خجالت بکشه، چون که ممکن بود تو یا هر کس دیگه‌ای هم جای اون باشه، یا بشه، فهمیدی؟»

مامان که بیرون رفت، مادربزرگ تو آمد و گفت: «دورت بگردم این‌جور وقتا بیا پیش خودم، چرا مادر بیچاره‌ات رو می‌چزونی آخه؟!»

بعد هم نقشه کشیده بودیم. خوبی‌اش این بود که تولدم دوشنبه بود. دوشنبه‌ها هم مامان اضافه‌کاری داشت. حالا همه‌چیز خراب شده بود. دوست‌­هایم آمده بودند و درست قبل از این که آخرین نفرشان برسد، مریم خودش را رسانده بود پشت در، آن هم وقتی که مهران توی راه پله بود. مانده بودم چه‌کار کنم که مریم قلب‌رنگی­‌ها و پاکت توی دست‌هایش را دراز کرد طرفم و بعد دوید توی پاگرد بالا و گفت: «برا تفلدت آوردم، حالا خایم می‌شم تا تو بیای سک سک، باشه؟!»

مهران رسیده بود پاگرد آخر. یاد حرف مامان افتاده بودم «به مریم چه؟ بقیه باید شعور داشته باشن!» مریم را از روی سومین پله‌­ای که بالا رفته بود، بلند کردم و گفتم: «سلام آقا مهران خوش اومدی!»