summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

چهارشنبه شب بود که با پدرم لباس‌هایمان را بردیم خشک‌شویی و کمی هم بیش‌تر پول دادیم تا یک‌روزه همه را تحویل بگیریم. صبح آن روز، ماشین لباس‌شویی خانه خراب شد و مامانم اعلام کرد که دیگر با این لباس‌شویی قراضه کار نمی‌کند و هرکس لباس تمیز می‌خواهد خودش باید آستین بالا بزند. من و بابا تنبلی‌مان آمد و بلافاصله، شلوارها را زیر بغلمان زدیم و راه افتادیم.

پنج‌شنبه شب، که خوشحال و پیروزمندانه رفتیم تا لباس‌ها را تحویل بگیریم مرد میانسال دیگری پشت میز بزرگ خشک‌شویی ایستاده بود که فیش را گرفت و رفت آن عقب‌های مغازه ناپدید شد. بعد از حدود ده دقیقه، مرد با یکی دوتا بلوز توی دستش برگشت که هیچ‌کدام مال ما نبودند. بابا و من کمی به هم نگاه کردیم و بعد، بابا گفت: «ما فقط چهارتا شلوار داشتیم؛ دوتا بچه‌گانه که شلوارهای فرم مدرسه‌ی این شاخ شمشاد است و دوتا هم شلوار من.»

مرد دوباره رفت و این‌بار با دوتا شلوار چروکیده توی دستش برگشت و پرسید: «همین‌ها؟»

بابا با خنده گفت: «می‌روی آن پشت و شانسی یک چیزی می‌آوری بیرون؟ اصلاً شما کی هستی؟ صاحب مغازه کو؟»

مرد از حرف بابا خنده‌اش گرفت و حسابی خندید و گفت: «آقا، صاحب مغازه پسرعمویم است. آمده بودم لباس‌های خودم را بگیرم که گفت یک دقیقه پشت پیشخان باش تا من برگردم. حالا هم زنگ زده و گفته که نمی‌تواند بیاید. این آخر شبی از خیر شلوارهایتان بگذرید! شنبه خودش می‌آید و شلوارها را تحویل می‌دهد.»

رو کردم به بابا و گفتم: «آقا ناظم گفته هر کسی شلوار فرم نداشته باشد، توی کلاس راهش نمی‌دهد.»

مرد به‌جای بابا جواب داد: «خب، فردا با شلوار ورزشی برو مدرسه! آقا ناظم که نمی‌داند هر کسی چندشنبه‌ها ورزش دارد.»  

گفتم: «آخر...»

گفت: «قول می‌دهم هیچی نمی‌شود.»

شنبه صبح، با شلوار سبز ورزشی‌ام به مدرسه رفتم. توی صف ایستاده بودم که متوجه شدم غیر از من هیچ‌کس دیگری شلوار ورزشی نپوشیده! چون همه‌ی کلاس‌ها روزهای دوشنبه و سه‌شنبه ورزش دارند. با ترس‌ولرز راهی کلاس شدم، ولی هنوز به در راهرو نرسیده بودم که آقا ناظم با دست روی شانه‌ام زد و گفت که بیا بیرون. کنار ایستادم. همه‌ی بچه‌ها به کلاس‌هایشان رفتند. هرچقدر برای آقا ناظم ماجرای خرابی ماشین لباس‌شویی را توضیح دادم، گوشش بدهکار نبود. می‌گفت: «تو سعی کردی با پوشیدن شلوار ورزشی سر من را شیره بمالی.» جوابی نداشتم. توی دلم به‌نظرِ پسرعموی صاحب خش‌کشویی بدو‌بی‌راه می‌گفتم. معلم‌ها داشتند یکی‌یکی به کلاس می‌رفتند و با کنجکاوی به من و آقا ناظم نگاه می‌کردند. در همین لحظه، یکی آقا ناظم را صدا زد. آقا ناظم به من گفت که همان‌جا بمانم و الان برمی‌گردد. وقتی هم برگشت با پوزخندی گفت که می‌توانم بروم سر کلاس. با چندتا معلم دیگر به‌طرف کلاسم راه افتادم که ناگهان دستی به کمرم خورد. وقتی برگشتم پسرعموی صاحب مغازه‌ی خشک‌شویی را دیدم که یک دفتر بزرگ کلاسی توی دستش بود. مرد گفت: «دیدی گفتم هیچی نمی‌شود!؟»

دهانم از تعجب باز مانده بود و صدایم در نمی‌آمد. مرد دوباره گفت: «چیه؟ تا حالا من را ندیده بودی؟ من معلم کلاس ششمی‌هایم و البته، شاگرد خشک‌شویی!»

بعد، هردو با صدای بلند زدیم زیر خنده.