summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

illustrated by: Kinga Rofusz

سالها قبل از امروز که شما دارید این داستان را می‌خوانید، بعد از ظهر روزی گرم و آفتابی بود که آسمان از دود خوردن و سرفه کردن خسته شد و تصمیم گرفت به زمین بیاید :«دیگه آسمان بودن براتون بسه .شما اصلا قدرشناس نیستین.» این را با صدای آسمانی‌اش گفت و بلند شد به زمین آمد.
وقتی که آسمان به زمین آمد، از آنجایی که آسمان خیلی بزرگ بود و دیگر جایی برای زمین نبود، زمین مجبور شد به آسمان برود و جای آن دو عوض شد. ساکنان زمین برای دیدن آسمان باید به پایین نگاه می‌کردند و آسمان از این که آن پایین‌ها نشسته بود و خستگی در می‌کرد، خیلی خوشحال بود.
روزها آرام سپری می‌شدند تا اینکه مردم زمین به مشکلی برخوردند. به خاطر پایین بودن آسمان دیگر باران یا برفی از آسمان نمی‌بارید و مردم زمین با خشکسالی روبه رو شدند. چند نفری از مردم با مشورت و هم فکری به این نتیجه رسیدند که به دیدن آسمان بروند و از او بخواهند به سر جای اصلی اش برگردد. آنهایی که ریش‌هایشان سفید بود، سوار فضانوردهای مخصوص شدند و به طرف پایین جایی که آسمان جا خوش کرده بود رفتند. آسمان البته آنها را از دور دید ولی خودش را به ندیدن زد و پشتش را کرد به آنها. ریش سفیدها شیشه‌ی فضاپیما را پایین کشیدند و داد زدند: «آسمان. آسمان جان. آسمان عزیز. تو رو به جان ابرهای سفید و پنبه ای و قشنگت بیا لج بازی را کنار بگذار. برگرد سرجایت. ببین تو آسمانی. آسمان باید بالا باشد. بالای سر ما زمینی‌ها. ما نگاهت کنیم و کیف کنیم از بزرگی‌ات، از قشنگی‌ات، از آبی بودنت. بیا قربان پرنده‌های مهاجرت برویم. فدای رنگین کمان‌های قشنگ بعد از بارانت شویم.»
اما آسمان که خیلی دلش از آد‌مهای زمین حتی از ریش سفیدها پر بود، اخم هایش را درهم کشید و گفت :«بروید پی کارتان. بروید یک آسمان دیگر برای خودتان پیدا کنید و هی دود بفرستید برایش. من باران برایتان می‌فرستادم. باران‌های تر و تازه از ابرهای دوست داشتنی اما شما در عوض دود و کثیفی برایم می‌فرستادید. کارم شده بود سرفه و مدام اشک از چشم‌هام می آمد. من برایتان برف می فرستادم. برف های سفید و پاک و زیبا ولی شما چی؟ خوب جواب مهربانی هایم را دادید. بروید که هیچ چشم دیدنتان را ندارم.»
ریش سفیدها ناراحت و غمگین به خانه‌شان برگشتند و قضیه را برای بقیه ی مردم گفتند .باهوش‌ترها دست به کار شدند و آسمانی مصنوعی اختراع کردند که باران‌های مصنوعی و برف‌های مصنوعی از آن می‌بارید. پرند‌ه‌های مصنوعی در آن پرواز می‌کردند و رنگین کمان‌های مصنوعی بعد از باران‌های مصنوعی به وجود می‌آمد. این آسمان مصنوعی با آسمان طبیعی مو نمی‌زد. تنها تفاوتش این بود که هر چقدر دود برایش می‌فرستادند سرفه نمی‌کرد و اشک از چشم‌هایش نمی‌آمد. با این حال آسمان راستکی آن پایین جایش خوب بود. با سیاره‌های دیگر یک قل دو قل بازی می‌کرد و با شهاب سنگ‌ها قایم باشک. گاهی که اتفاقی چشمش به زمین می افتاد، تنها یک دهن کجی نثارش می کرد و می‌گفت: «شما لیاقت داشتن یه آسمون واقعی رو نداشتین. با همون آسمون قلابی خوش باشین.»
سالها از آن بعد از ظهر آفتابی که آسمان به زمین آمد، گذشته است... حالاشما هر وقت به بالای سرتان نگاه می کنید، یک آسمان می بینید. آسمانی که خیال می کنید واقعی ست. اما نمی دانید که آسمان واقعی، جای قبلی زمین نشسته است و دارد حسابی خوش می گذراند.