summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

 تصویرگر: Clair Hartmann

مامان برایم یک کاسه پسته آورد. پسته‌ها شاد و خندان بودند و داشتند با هم می‌گفتند و می‌خندیدند به جز یکی از آن‌ها که ته کاسه پشت پسته‌های دیگر قایم شده بود. دهانش بسته بود. حرف نمی‌زد. اگر از او آدرس هم می‌پرسیدی جوابت را نمی داد. فقط می‌توانست سوال‌هایی که جوابشان بله یا خیر است را با تکان سر جواب بدهد.

نمی‌دانستم چرا حرف نمی زند؟! چرا خندان نیست؟! برایش گفتم که یک روز یک گلابی از یک وانت پر از گلابی می‌افتد پایین و از همان جا برای گلابی‌ها دست تکان می‌دهد و فریاد می‌زند: «خداحافظ گلابی ها!» و گلابی‌ها هم همگی با هم برایش دست تکان می‌دهند و می‌گویند: «خداحافظ گلابی...»

 این تنها جوکی بود که بلد بودم و خودم هم می دانستم غم انگیزترین جوکی که یک نفر ‌واند برای یک پسته‌ی دهن بسته تعریف کند همین است. پسته هم درست مثل آن گلابی تک و تنها افتاده بود یک گوشه و حتما خوب غمِ این جوک را درک می‌کرد. خوب می‌فهمید فرق گلابی را با گلابی‌ها!  فرق خودش را با پسته‌ها....

به او پیشنهاد دادم که حتی اگر شده ادای خندیدن را دربیاورد اما او با نگاهش به من فهماند که بی‌فایده است. از او پرسیدم نظرش درباره‌ی ثبت نام در یک باشگاه خنده چیست؟!... سرش را انداخت بالا که یعنی نه! به درد نمی خورد... گفتم: «یعنی می خواهی تا آخر عمرت همین طور بنشینی و غصه بخوری و همه چیز را بریزی توی خودت؟!»

جوابم را نداد، این بود که فکر کردم دیگر وقتش است حقیقت را به او بگویم .گفتم: «هیچ می‌دانی عاقبت پسته‌هایی که نمی‌خندند چیست؟! با یک سنگ یا چکش محکم می‌کوبند بر فرق سرشان و مجبور می‌شوند به زور هم که شده بخندند! از شدت درد آن قدر بخندند که بمیرند این‌ها را به او گفتم اما او هیچ واکنشی نشان نداد فقط آرام و طولانی نگاهم کرد جوری که انگار می‌خواست بگوید: «از این جا برو! من فاقد عضلات خندیدنم!*»


 *از اینجا برو! من فاقد عضلات خندیدنم از ویسواوا شیمبوریسکا