summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

Alfredo Vullo  1.jpg - 79.18 کیلو بایت

Illustrator: Alfredo Vullo

مادرم جلوی ویترین ایستاد و نفسی تازه کرد. آرام نگاهش کردم. تمام صورتش خیس عرق بود. نگاهم را به ویترین دوختم. مادرم گفت: «بیا زهرا جان هر عروسکی خواستی بگو من برایت بخرم.» چشمم را به رو به رویم دوختم، یک عالمه عروسک بود. از خرس پشمالوی سفید گرفته تا ماشین‌های کوچک اسباب‌بازی. قفسه‌ی ویترین سفید بود و از تمیزی برق می‌زد و چراغ‌های آبی و قرمز آن را روشن کرده بودند. ناگهان یک عروسک چشمم را گرفت. مامان دید که به آن خیره شده‌ام. من را به مغازه برد. فروشنده آوردش، عروسک دامن مخملی و صورتی بلند پوشیده بود و موهای فرفری و طلایی‌اش تا کمر رسیده بود. موهایش را ناز کردم، چقدر نرم بود. دکمه‌اش را فشار دادم شروع کرد به خواندن. مامان لبخندی زد و گفت: «می‌خوایش؟» گفتم: «نه خیلی بی ریخته.» دوباره چشم‌های مادرم پر از غم شد. از خودم بدم می‌آمد، من واقعا زشت بودم.

با آن چشم های ریز و دماغ کوفته ای بزرگ و لپ هام واقعا زشت بودم. عینک ته استکانی‌ام زشت‌ترم هم می‌کرد. ولی مامان به خاطر این لوسم نکرده بود؛ به خاطر بیماری لاعلاجم لوسم کرده بود. صدای بوق بلند ماشین منو به خودم آورد. هوا داشت تاریک می‌شد. البته زندگی من که همیشه تاریک بود. این بار رفتیم تو، سی‌دی فروشی.

 مامان پرسید: «کدام کارتون رو می‌خوای؟» نگاهش کردم اما به جای صورت مادرم صورت آن عروسک جلوی چشمم ظاهر شد. از عروسک‌ها بدم می‌آمد، از آدم‌ها هم همینطور. چون فقط زیبایی برایشان مهم بود. داخل مغازه صدای موسیقی می‌آمد. با بوی تند ادکلن مردانه مامان اخم کرده بود. به فروشنده نگاه کردم روی چهارپایه بلندی نشسته بود و پایش را تکان می داد و آدامس می‌جوید. گفتم سی دی نمی‌خوام. از مغازه بیرون آمدیم. هوا تاریک شده بود. چراغ‌های کنار خیابان روشن بودند و دورشان یک مشت پروانه و مگس جمع شده بود. فکر کردم چرا آن موقع که خاموش و زشت بودند این آشغال‌ها دورشان نبود.

در خیابان یک چاله‌ی آب بود. رویش یک برگ افتاده بود. خوشحال شدم که قیافه‌ام را در آب نمی‌دیدم. در راه برگشت به خانه یک دختر بچه‌ی هم سن خودم را دیدم. عروسکی شکل همانی که در مغازه دیده بودم خریده بود. خودش هم خوشگل بود. لباس سفید پوشیده بود. کفش‌هایش مشکی بود. وقتی داشتیم از کنارش رد می‌شدیم طوری که مامان نشنود گفتم: «خیلی زشتی» اما انگار دختر نشنیده بود. یاد آینه‌ها افتادم آینه‌هایی که بیشترشان خطای محض‌اند و فقط ظاهر را نشان می‌دهند. یاد شخصیت محبوب داستانی ام جنیفر مردلی افتادم اما قیافه ی عروسک هنوز جلوی چشمام بود.