summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

Luiza Bione.jpg - 58.96 کیلو بایت

تصویرگر: Luiza Bione

هلن با خودش فکر کرد در طالع کسی که این هفته قرار است بمیرد چه چیزی نوشته شده است؟! بعد دست‌هایش را جلوی چشم‌هایش گرفت و فکر کرد اگر خودش این هفته بمیرد چه اتفاقی ممکن است بیافتد؟! قبل از هرچیز یاد کِدی افتاد. اگر کسی نباشد که از سوراخ‌های قفس برایش فندق و پسته پرت کند گوشه‌گیر می‌شود و بعد آهسته آهسته از گشنگی می‌میرد. درست شبیه وقتی که رفته بودند خانۀ خاله محیا و آنقدر برگشتن‌شان را لِفت داده بودند که چیزی نمانده بود کدی بیچاره تلف شود. روی یک کاغذ نوشت «بعد از من، کدی هم خواهد مرد». گل‌های گلخانه هم خشک خواهند شد. چون مادرش آنقدر گریه خواهد کرد که یادش می‌رود به گل‌های گلخانه آب بدهد. پس نوشت «گل‌ها هم خواهند مرد». اگر قرار باشد مادرش خیلی گریه کند، ضعیف خواهد شد و هرگز نمی‌تواند به برادر تازه به دنیا آمده‌اش شیر بدهد. این یعنی هانیس هم از گشنگی خواهد مرد. مادرش هم وقتی دوتا از بچه‌هایش را از دست بدهد آنقدر غصه می‌خورد تا بمیرد. آنوقت پدرشان هم هرچقدر قوی باشد وقتی برایش هیچکس باقی نماند خواهد مرد. به کاغذش نگاه کرد و زیر اسم خودش، اسم کدی، گل‌ها، مامان، هانیس و پدر را دید. فکر کرد اگر بمیرد دیگر کسی باقی نمی‌ماند. به قرص‌هایش روی میز تحریر نگاه کرد و برای آدمک توی دفتر نقاشی‌اش مو و ابروهای پررنگ کشید. آنوقت از مبارزه برای نخوردن قرص‌هایش دست برداشت.