summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 شاعر: حنان عشراوی

فردا پانسمان ها

برداشته خواهند شد، دارم فکر می کنم

با یک چشم باقی مانده ام

نصف پرتقال را خواهم دید

نصف سیب را، نصف ِ

صورت مادرم را؟

گلوله را ندیدم

ولی دردش را حس کردم

در سرم که منفجر شد.

تصویرش از سرم بیرون نمی رود

سربازی با یک تفنگ بزرگ

با دستانی که نمی لرزید

با نگاهی در چشمانش

که من نمی فهمیدم.

 

اگر می توانم با چشمان بسته ام،

چنان واضح او را ببینم  

باید چیزی درون سر ِ ما باشد

باید هر کدام یک جفت چشم یدکی داشته باشیم

تا جای آنهایی را که از دست داده ایم،

بگیرند.

 

ماه دیگر، روز تولدم

یک چشم شیشه ای نو ِ نو خواهم داشت

شاید چیزها از درون آن

گرد و بزرگ به نظر برسند

من از درون تمام تیله هایم نگاه کرده ام

دنیا از پشت آن ها

 عجیب می شود.

 

شنیدم دختربچه ای نه ماهه هم

یک چشم اش را از دست داده است

از خودم می پرسم، آیا سرباز من

به او هم شلیک کرده؟ –

سربازی که

دنبال دخترکانی است

که مستقیم به چشمانش خیره می شوند.

من دیگر بزرگ شده ام

تقریباً چهار ساله ام

ولی او فقط یک دختربچه است

و چیز دیگری نمی داند.