summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

                                         

 

شعر شماره ی 340

امیلی دیکنسون

 

 

احساس کردم تشییع جنازه ای در مغزم است

و عزاداران می آیند

می روند

گام برمی دارند و

گام بر می دارند – آن قدر که انگار

معنا در هم می شکند

 

و بعد که همه نشستند

صدایی، شبیه طبل

مدام نواخت – مدام نواخت- آن قدر که فکر کردم

مغزم کرخت شده

 

و بعد شنیدم که تابوتی را بلند می کنند

و جیرجیر کنان روی روحم

 راه می روند

با همان چکمه های سربی شان، دوباره

و بعد فضا – به طنین افتاد

 

گویا که تمام آسمان ناقوسی بود

و وجود،  تنها یک گوش

و من، و سکوت، و نژادی عجیب،

در هم شکسته، تنها، این جا –

 

و بعد الواری در صفحه ی منطق، شکست،

و من افتادم پایین،

 پایین –

و با هر سقوط

با جهانی برخورد کردم،

و دیگر ندانستم –  و بعد -