summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 چاپ شده در ماهنامه سلام بچه ها

داستانی از مالکولم اس. هیگ

پیرمردی بود که در یک خانه مربعی زندگی می کرد. او سال های سال در خانه مربعی زندگی کرده بود، اما هرگز احساس خوشحالی نکرده بود. ماشین اش مربعی بود. همه مبل های خانه اش مربعی بودند و حتی گربه خانگی او مربعی بود. او همیشه فکر می کرد زندگی در یک خانه ی الماسی شکل یا یک خانه مستطیلی یا حتی یک خانه گرد چه طور خواهد بود. او می دانست از زندگی کردن در یک خانه مربعی با صندلی های مربعی و یک گربه مربعی اصلا خوشحال نیست، اما مطمئن نبود که چه طور می تواند همه این ها را تغییر دهد.

یک روز که در خانه ی مربعی، روی مبل مربعی اش نشسته بود و به بیرون از پنجره نگاه می کرد، قطره اشکی از گونه اش قل خورد و پایین افتاد. با خودش زمزمه کرد:" من می دانم یک ادم مربعی نیستم و واقعا به یک خانه مربعی تعلق ندارم. باید شکلی را که شبیه ش باشم پیدا کنم، و می روم تا پیدایش کنم."

سپس بلند شد و وسایل مورد علاقه اش را توی یک چمدان مربعی گذاشت و گربه مربعی اش را بغل کرد و در ماشین قرمز کوچکش گذاشت. آنها به کشورهایی با ساختمان های بلند و مستطیلی سفر کردند و شهرهایی با خانه های کوچک مربعی کنار هم تماشا کردند که حتی بعضی از آنها روی هم قرار گرفته بودند. آن ها به جاهایی رفتند که آدم ها کلاه های نوک تیز بر سر داشتند و در خانه هایی با سقف های شیروانی زندگی می کردند؛ و در شهرهایی ماندند که آدم ها در خانه هایی شناور بر روی آب زندگی می کردند.

بعد از ماه ها جست و جو،  پیرمرد و گربه اش بسیار خسته شدند و پیرمرد از پیدا کردن شکلی که او را خوشحال کند، ناامید شد. تنها یک جا مانده بود که آنها هنوز آنجا را ندیده بودند و پیرمرد می توانست به آن فکر کند. آنها به شهری رفتند که هر روز در ان برف می بارید. آدم هایی که آنجا زندگی می کردند " اسکیمو" نامیده می شدند و در خانه های گنبدی شکلی که از یخ ساخته شده بود، زندگی می کردند. آنها کلاه هایی گرد و خزدار سر می کردند و چهره هایی گرد و خوشحال و خندان داشتند.

اسکیموها از گودال هایی در یخ ، ماهی صید می کردند و گاهی اوقات پیرمرد با آنها همراه می شد. او واقعا ماهیگیری را دوست داشت. وقتی زن های اسکیو ماهی های را کباب می کردند باقی مانده آنها را برای گربه ی پیرمرد نگه می داشتند. بچه ها هرروز، عصر در برف ها بازی می کردند. انها با گلوله های نرم و گرد برفی با هم می جنگیدند و بعضی روزها پیرمرد بچه ها را جمع می کرد تا با هم ادم برفی درست کنند. این کار پیرمرد را بسیار خوشحال می کرد و تماشای بچه ها هنگام بازی و شنیدن صدای خنده هایشان دلش را گرم می کرد.

وقتی ان شب پیرمرد در تخت اش خوابیده بود، به این فکر کرد که چه اندازه خوشحال است. او اسکیموها را دوست داشت، خانه گنبدی اش را دوست داشت ، احساس تنهایی و خستگی نمی کرد و گربه اش خوشحال بود و خوب غذا می خورد. پیرمرد با خودش زمزمه کرد:" من این شهر را دوست دارم، من خانه گنبدی ام را دوست دارم، من گلوله برفی ساختن و ماهیگیری از گودال های یخی را دوست دارم. حالا مطمئنم که من هرگز قرار نبود یک آدم مربعی باشم، قرار بود یک ادم گردالی باشم." درست در همین لحظه گربه پیرمرد، روی تخت پرید و شبیه یک توپ نرم و گرد خودش را جمع کرد. اشک های خوشحالی ازگونه پیرد مرد سرازیر شدند. گربه او دیگر مربع نبود و حالا هر دو گرد و راحت بودند و خیلی خوشحال!