summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 داستانی از هوآنگ ییژونگ

یک روز روشن و آفتابی، یک دفعه دلم خواست بروم ماهیگیری. به خاطر همین وسایلی که احتیاج داشتم را برداشتم تا با خودم ببرم، قلاب ماهیگیری، سطل و البته یک عالم کرم برای این که ماهی ها را گول بزنم.

وقتی به اسکله رسیدم، یکی از کرم ها را برداشتم، به سر قلاب بستم و نخ را پرت کردم و منتظر ماندم تا یکی از ماهی ها گول بخورد و بیاید کرم را گاز بگیرد.

وقتی بعد از سه ساعت انتظار دیدم هیچ ماهی ای گول نمی خورد، حسابی نا امید شدم. به خاطر همین نخ را دور قرقره پیچیدم و از چیزی که دیدم حسابی تعجب کردم، یک ماهی کوچولو از قلابم آویزان شده بود. ماهی خیلی کوچولو بود. به خاطر همین اصلا هیچ کششی را در قلاب احساس نکرده بودم. تازه بیشترین تعجبم وقتی بود که ماهی کوچولو شروع کرد به حرف زدن:" بذار برم. وگرنه به یه قورباغه گنده تبدیلت می کنم." من که حسابی شوکه شده بودم، همین جوری فقط نگاهش کردم. چند لحظه بعد من چی بودم؟ یک قورباغه ی گنده که قور قور می کرد!