summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

                                                                                                                 

                                          

 

نویسنده ها: کیت دی کامیلو و جو شیسزکا

ترجمه: رویا زنده بودی

 

 

خانم اُو توپِل عزیز،

توی مدرسه داریم یک کتابی می خوانیم که توش یک پسره به یک یارو نویسنده ای نامه می نویسد.

حالا ما هم باید برای یک نویسنده ای نامه بنویسیم.

یک چیز دیگر هم داریم می خوانیم که اسمش هست: "اجزای نامه ی دوستانه"

پس این یک نامه ی دوستانه است.

تو اون کتابه که می خوانیم، پسره فکر می کند کتاب های یارو نویسنده هه خیلی عالی اند و بعدش یارو نویسنده هه جواب نامه اش را می نویسد و جان پسره را نجات می دهد یا یک همچین چیزی. مطمئن نیستم چون فقط تکه ی اول کتاب را خوانده ام.

لطفاً چندتا از این چیزمیزهای نویسنده ها برایم بفرستید تا زودتر از شر این تکلیف خلاص شوم.

تمام،

جو جونز.

 

جو جونز عزیز،

تو داری برای مارین اُوتوپل نامه می نویسی. البته اطمینان دارم که به روش پیشنهادی معلم تان برایم نمی نویسی. معلم تان ازتان خواسته بوده که یک نامه ی "دوستانه" بنویسید. نامه ای که من از تو دریافت کردم "دوستانه" نبود، بلکه، "سمبل کارانه و سرسری" بود.

و ببین، حالا من هم دارم در عوضش برای تو یک نامه ی سمبل کارانه و سرسری می نویسم. تقارن زیبایی دارد، نه؟

در راستای هرچه زودتر از شر این تکلیف خلاص شدن،

دوستت،

مارین اوتوپل

 پ.ن: متاسفانه اصلاً منظورت را از "چیزمیزهای نویسنده ها" نمی فهمم. در نتیجه، نمی توانم چنین چیزی برایت بفرستم.

  

مارین اوتوپل عزیز،

آخر این چه جور نامه ی نویسنده ای بود؟ من باید از شما سوال بپرسم و شما باید از این جواب های نویسنده ها برایم بفرستید. تکلیف مان این جوری است. این همه ی کاری است که باید انجام دهید.

هیچ جای تکلیف هم ننوشته که یک نامه ی سمبل کارانه و سرسری بنویسید ولی شاید حالا که نوشته ام نمره ی اضافه بگیرم.

خوب حالا این ها سوال هایی اند که از روی تخته توی دفترم کپی کردم، دقیقاً همان جوری که خانم "باند" برای مان نوشته:

  1. چرا کتاب می نویسید؟
  2. ایده های تان را از کجا می آورید؟
  3. چه شد که شروع کردید نوشتن؟
  4. سوال خودتان را برای نویسنده این جا بنویسید.

لطفاً چندتا جواب نویسنده ای خوب برایم بفرستید تا خانم باند یک بار دیگر بهم چهارده ندهد تا مامانم دوباره نزند به سرش و بگوید از خودم مایه نمی گذارم تا بابایم تنبیهم نکند تا بازی نهایی تیم بیسبال مان را از دست ندهم تا مجبور نشوم یک هفته ی تمام هرچه مامان بابایم گفتند انجام دهد.

شوخی هم ندارم،

جو جونز  

 

جو جونز عزیز،

هیچ کس برای نوشتن نامه ی سمبل کارانه و سرسری نمره ی اضافه نمی گیرد. این جور نامه ها توهینی اند به روح انسانیت. قلب انسان ها در اشتیاق ارتباط می تپد و این جورنامه ها، دقیقاً برعکس عمل می کنند.

ولی می بینی که از موضوع اصلی دور شدم، دور شدم!

تو چند سوال مطرح کردی. و حالا در انتظار چند جوابی. جواب هایی که به تو نمره ای بالاتر از چهارده بدهند. نمی دانم بتوانم کمکت کنم یا نه جو، چون حالا اصلاً حال و حوصله ی جواب دادن ندارم. هرچه پیرتر می شوی، سوال های بیش تری ازت می پرسند، و بیش تر از جواب دادن به آن ها خسته می شوی، و جواب هایی که می دهی – هر جوابی، همه جور جوابی – به نظر بیش تر و بیش تر تنها از سر طفره روی می رسند.

آن کاری که من دلم می خواهد انجام دهم سوال پرسیدن است. دوست دارم ازت سوالی بپرسم. خوب، بگذار قراری ببندیم جو. من یک سوال می پرسم و تو جواب می دهی. بعد من هم، اگر دلم خواست و حوصله ام کشید، جواب یکی از سوال های تو را می دهم. چطور است؟

این اولین سوال من است: تو می ترسی؟

 

دوست تو، از صمیم قلب، فقط کمی سمبل کارانه و سرسری و بیش تر از کمی کنجکاو،

مارین اوتوپل

 پ.ن: من احمق نیستم جو. سر هر چه بخواهی شرط می بندم که تو حتی یکی از کتاب های مرا هم نخوانده ای. ثابت کن اشتباه می کنم.

 

مارین اوتوپل،

وای، بی خیال بابا. همین که باید این تکلیف مسخره را انجام دهم به اندازه ی کافی بد نیست؟ یعنی حالا باید اضافه هم بنویسم؟ فکر می کردم نویسنده ها دوست دارند از طرفدارهای کودک شان نامه بگیرند.

ولی اگر جواب ها را برایم ننویسید، به خاک سیاه می نشینم. این را همیشه بابایم می گوید: به خاک سیاه می نشونم ات. من که نمی فهمم یعنی چه. یعنی، آخر چرا خاک، چرا سیاه؟ اصلاً چه ربطی دارد؟ ولی منظورش را می دانم که یعنی تلویزیون تعطیل، کامپیوتر تعطیل، بیس بال تعطیل، کتاب کمیک تعطیل، موسیقی تعطیل، گوشی تعطیل، بیرون رفتن با دوستم جیمز تعطیل. خلاصه که یعنی تمام قسمت های خوب زندگی تعطیل.

آخر چرا باید با من چنین کاری کنند؟ یعنی آدم ها هرچه پیرتر می شوند، بدجنس تر می شوند؟

باشه، اصلاً، این هم جواب من. من یک جورهایی از رعد و برق می ترسم. نه بارانش. من عاشق صدای باران روی سقفم. من از آن قسمت بین نور برق و صدای "بَم!"ِ رعد است که می ترسم؛ یعنی همان وقت که منتظر آن صدای بم نشسته ای و اصلاً نمی دانی کی قرار است اتفاق بیفتد.

پس لطفاً هرچه زودتر برایم جواب های نویسنده ای بفرستید.

جدی می گویم،

 جو جونز.

پ.ن: تا حالا فرصتش دست نیامده که هیچ کدام از کتاب های تان را بخوانم. در واقع شما را بیش تر برای این انتخاب کردم که سر به سر جنیفر بگذارم، آخر او دیوانه ی کتاب های شماست و همیشه دارد از اسب و شاهزاده و چه می دانم، از همین چیزها که می نویسید حرف می زند. من معمولاً کتاب های تاریخی می خوانم، کتاب هایی که واقعاً چیزی یادتان می دهند. و کتاب های خنده دار.

 

جوی عزیز،

ممنون که سوالم را جواب دادی. من هم صدای باران روی سقف را دوست دارم. رعد و برق را هم – انگار که یک جور نور عظیم کیهانی باشد- دوست دارم آخر باعث می شود فکر کنم کسی دارد دنبالم می گردد. و از صدای رعد هم بدم نمی آید چون این هم، احتمالاً، باعث می شود فکر کنم پیدا شده ام. این همان احساسی است که وقت خواندن یک کتاب خوب پیدا می کنم: انگار که پیدا شده ام، فهمیده شده ام، دیده شده ام.

جو، می بینی که من چه موجود آب زیرکاهی هستم؟ همین جا، توی همین بند اول، اولین سوالت را جواب دادم. و می دانی که این یعنی چه: حالا نوبت من است که یک سوال بپرسم. آماده ای؟

توی کشوی جوراب هایت به جز جوراب چی داری؟

این سوال من است. جوابش را بده و من یکی دیگر از سوال های تو را جواب می دهم.

حسابی تفریح می کنم و همچنان از این که

بخشی از "تکلیف مسخره" ی تو هستم

 مسرورم،

مارین

پ.ن: "از همین چیزها که می نویسید" توصیقی حقیقتاً هرسناک از کتاب های من است. اما به عنوان یک نکته ی جالب باید با مسرت به عرضت برسانم که هیچ کدام از کتاب های من (نه حتی یکی شان) شاهزاده یا اسب ندارند. وزغ چرا، موج های کشنده چرا،  انقلاب بندپایان چرا. اما شاهزاده؟ نه. اسب؟ نه. قبل از این که حرف بزنی، کمی تحیقیق کن جو.

پ.پ.ن: بله. درست است، آدم ها هرچه پیرتر می شوند، بدجنس تر می شوند.

 

مارین،

ها! اصلاً و ابداً نمی توانی حدس بزنی که من توی کشوی جورابم به جز جوراب چی دارم: عنکبوت. یا همان عبارت علمی اش، بندپا. یکی شان رتیل است، سه تای دیگر عنکبوت جهنده هستند. مجبورم توی کشوی جوراب هایم قایم شان کند مبادا مادرم بفهمد و مجبورم کند بیندازم شان دور.

راه خوبی هم هست برای دور نگه داشتن خواهرم – آخر من سنگ هم جمع می کنم، از همه جای کشور، یک تیر واقعی هم دارم که  تابستان پیش پیدا کردم و و همین طور یک گلوله ی واقعی از دوران جنگ داخلی. اسمش "مینی بال" است نه به خاطر این که کوچک است، بلکه به خاطر این که یک یارویی به اسم "مینی" می آید یک اسلحه ای اختراع می کند که خیلی در دوران جنگ داخلی ازش استفاده می کردند. از سرب ساخته شده.

ولی به هر حال، خانم نویسنده، جدی جدی داری تکلیف مرا به هم می ریزی. آخر این چه جور جوابی به سوال یک بود؟ یعنی می گویی که کتاب می نویسی چون رعد و برق دوست داری و از صدای رعد هم بدت نمی آید؟ در هر حال، این همان چیزی است که در جواب سوال یک نوشتم.

جو.

پ.ن: ببخشید که با حرف زدن در مورد کتاب هایت به هراس انداختم ات. رفتم و توی کتابخانه، یک نگاهی به آن عنکبوتیه انداختم. تکه ی اول "نیش های دوشس" خیلی خوب بود. بیش تر مردم نمی دانند که عنکبوت ها سم شان را به درون بدن طعمه پرتاب می کنند – سمی که اعضای داخلی شان را در خود حل می کند و این طوری می توانند آن اعضا را بمکند. خوشحالم که در این باره هم حرف زده بودی.

ولی خودمانیم، عنوانش خیلی شاهزاده خانمی بود. 

 

جوی عزیز،

بندپایان توی کشوی جوراب ها! تحت تاثیر قرار گرفته ام. جدی می گویم. ولی باید به این گفته ات که من دارم تکلیف تو را به هم می ریزم، اعتراض کنم. کاری که من دارم می کنم، عزیز من، غنی تر کردن زندگی توست. و گاهی وقت ها، در لحظه های تاریک و گیج کننده، فکر می کنم که شاید تو هم داری زندگی مرا غنی تر می کنی. به عنوان مثال، من از جنگ داخلی زیاد خوانده ام، ولی ابداً اسم این آقای مینی، و اختراعش که مینی بال باشد را نشنیده بودم. خیلی از پسرهای کم سن و سال، تقریباً به کم سن و سالی تو، رفتند تا در جنگ های داخلی بجنگند. شرط می بندم که این را می دانستی. ولی فقط یک لحظه فکر کن که آن مینی بالی که تو داری، شاید در میدان جنگ به یکی از آن پسرهای هم سن و سال تو اصابت کرده، گونه اش را خراشانده، مجروحش کرده و او را تا آخر عمر، زخم دیده برجا گذاشته است. آن پسر کی بوده؟ اسمش چه بوده؟ اگر می خواست درباره ی آن تکه سربی که تو در جاجورابی ات نگه داشته ای داستانی بگوید، چه می گفت؟

جو، جو، جو، می بینی چه با خودم خوش می گذارنم؟ می پرسی چرا؟ به خاطر این که همین الان سوال شماره ی دو را جواب دادم- بله، همین است. و در مورد رعد و برق، در مورد صدا و نور کیهانی هم باید بگویم که، جو، قضیه این است: اگر یک کتاب خوب می تواند باعث شود حس کنی پیدا و دیده شده ای، دلت نمی خواهد خودت هم دست به کار شوی و این جادوی پیدا کردن و دیدن دیگران را امتحان کنی؟ ها؟ نمی خواهی؟

دوست تو،

مارین

پ.ن: من هم یک کلسکیون تیر دارم، یک کلکسیون واقعی، در سطح تیم ملی!

 

مارین عزیز،

حتی فکر کردن به این که یکی مثل من و جیمز راه بیفتد توی جنگل های ویرجینیا یا پنسیلوانیا و سعی کند یکی دو نفر دیگر شبیه ما را با تیر بزند، دیوانه کننده است. یک جورهایی مثل جنگیدن توی مسابقه های بیس بال است، البته با تفنگ. جدی جدی می تواند تمام زندگی یک نفر را تغییر دهد.

راستی، یادم رفت یک چیز دیگر را که توی کشوی جوراب هایم دارم بگویم: یک بسته ی نصفه ی چی توز. گفتم شاید برای جواب نویسنده ای ات لازمش داشته باشی.

و در ضمن فکر می کنم جواب های دیوانه وارت را می فهمم، فقط می شود لطفاً یک کمی سرعتت را ببری بالا؟ آخر من هنوز همه ی جواب ها را ندارم و نمی توانم نامه ات را بچسبانم به تابلوی نامه های نویسنده ی خانم باند. و تازه معلم ورزش مان آقای برون هم حسابی دعوایم کرد چون برای کلاسش دیر رسیدم چون داشتم برای خانم باند توضیح می دادم که چرا نمی توانم نامه ات را بزنم به تابلو. و بعد هم مدیرمان آقای بارنت حسابی دهنم را سرویس کرد چون آقای برون فکر کرده بود که دارم برایش حاضر جوابی می کنم. و تازه روز انجمن اولیا مربیان هم نزدیک است و احتمالاً پدرم در آمده. می بینی که همه ی این ها تقصیر تو است.

و حالا همه ی بدبختی ها به کنار، باید شعر هم بنویسیم. لعنتیِ خاک برسر. می دانم که نباید جلوی نویسنده ها فحش داد. ولی می شود یکی، فقط یکی شعر برایم بنویسی؟ جدی جدی به دادم می رسی. اصلاً می توانی درباره ی کلکسیون تیرت بنویسی. چه نوع تیرهایی داری؟

دوست تو،

جو.

 

جوی عزیز،

درست که کم کم دارد ازت خوشم می آید، (واقعاً تحت تاثیر همدردی و تخیل ات در مقابل پسربچه های جنگ داخلی قرار گرفته بودم) هرگز برایت شعر نمی نویسم. این جانب، مارین اوتوپل، هرگز، هرگز، دیگر هرگز در انجام هیچ کار شنیعی سهیم نمی شوم. از من نخواه که برات معنی شنیع را توضیح بدهم. فقط می گویم که کارهای بدی انجام داده ام و رفتار بدم باعث شده مدت زمانی کوتاه را در محبس بگذارنم. بله، جو، زندان. من، مارین اوتوپل، زندانی بوده ام. و همان جا بود، در انحصار دیوارهای تاریک سلولم، که تصمیم گرفتم زندگی ام را عوض کنم، تصمیم گرفتم تا آن جا که در توان دارم در دنیا کارهای خوب انجام دهم.

می بینی که از بحث دور شدم. خوشبختانه این شاخه به شاخه پریدن های من، یکی دیگر از سوال های تو را جوب داد! بله، همین جاست: جواب سوال شماره ی سه. که یعنی تو به چسباندن نامه ی من به تابلوی کلاس تان یک قدم نزدیک تر شده ای (چه روز فرح بخشی خواهد بود آن روز!) و همین طور یعنی که حالا من می توانم یک سوال دیگر ازت بپرسم. این هم از سوال:

ماه در چه حالتی قرار دارد؟

دوست نویسنده ی تو،

مارین.

پ.ن: می دانم که نگران تکلیف شعرت هستی. نگرانی ات را حتی از این جا هم حس می کنم. کم کم دلم دارد می سوزد. می خواهم نشانت دهم نوشتن شعر چقدر ساده است. دور و برت را نگاه کن، درون خودت را نگاه کن. این را ببین، جو:

"چرا می نویسم"

من رعد و برق را

دوست دارم و نور کیهان را -

دیدن و پیدا شدن.

نترس. تو هم می توانی. خط اول هایکو پنج هجا است، خط دوم هفت تا و خط سوم دوباره پنج هجاست. این ها قوانینش اند. ولی درون حصار این قوانین، محدودیت تو تنها آسمان است. در شعرت می توانی از هرچیز، از همه چیز حرف بزنی.

پ.پ.ن: جو؛ لطفاً شعر مرا به سرقت نبر و آن را به عنوان شعر خودت تحویل نده.  

 

مارین،

دیگر داری کفرم را در می آوری. آدم بزرگ ها بیش ترشان فقط بلدند رئیس بازی دربیاورند و بچه ها را مجبور به انجام کاری کنند، فقط به خاطر این که دوست دارند. ولی تو بیش تر شبیه رعد و برقی، و من همین طور که دارم بهش فکر می کنم بکهو بَم! صدای رعد بلند می شود. نکند تو هم یک اقیانوس شناس دیوانه و روانی باشی، مثل آن کتابت "مادر موج ها"؟ آن قسمتش را که موج های غول آسا آمدند و تمام شهرها را از کره ی زمین پاک کردند دوست داشتم. ولی آخر چرا این قدر کش اش دادی تا بالاخره به قسمت خوب داستان برسی؟ در ضمن قبل از موج ها، دیالوگ ها هم خیلی طولانی اند.

به هر حال، از آن ایده ی هرچیز و همه چیزت استفاده کردم و شعری نوشتم. ایناهاش:

"آن چه دارم"

گلوله ی جنگ داخلی

داستان زندگی یک نفر

در کشوی جوراب من است.

 

این را که به خانم باند نشان دادم، چشم هایش چهارتا شده بود. حتی به نظرم رسید الان است که بزند زیر گریه. بعد ازم پرسید از جایی رونویسی اش کرده ام یا نه. گفتم نه اما از تکلیف نویسنده ام که هنوز در حال انجامش ام، کمی کمک گرفته ام. نوزده گرفتم. گمانم واقعاً توی این چیزمیزهای نویسنده ها واردی.

و، هی، راستی، تقریباً یادم رفته بود – تو رفتی زندان؟ شرط می بندم یا جاسوس بوده ای یا یک سارق گربه ی نینجایی. فکر نمی کنم بانک می زدی یا جیب پیرزن ها را خالی می کردی. یا امیدوارم که این طوری نبوده ای. بودی؟

فکر کنم این بلندترین نامه ای است که تا حالا نوشته ام. و تازه هنوز جواب سوال تو و سوال خودم هم مانده است. خوب، الان هلال سوم ماه تمام است. که یعنی چیزی به ماه کامل نمانده. و اصلاً هم نمی دانم همچین چیزی به چه دردت می خورد.

و این هم از آخرین سوال تکلیف نویسنده. آن دفعه که نوشته بودم "چهار. سوال خودتان را برای نویسنده این جا بنویسید"، فقط داشتم سربه سرت می گذاشتم.سوال آخر من واقعاً این است: آدم از کجا می فهمد که نویسنده است؟

دوست بچه مدرسه ای ات،

جو.

 

جوی عزیز،

اول از همه بگذار بگویم چقدر خوشحالم از این که "مادر موج ها" را خواندی و یک نقد صادقانه، هر چند تاحدی ناشیانه، از آن ارائه دادی. از فکر این که می روی کتابخانه و دنبال کتاب هایی می گردی که نام من روی آنهاست، شاد می شوم. دنبال کتاب های دیگر هم بگرد.

و خبرهای بهتر: تو یک شعر نوشتی! و تازه یک شعر خوب. تو کشوی جوراب هایت و تمام محتوای دورنش را برداشتی، تخیل و روحت را در آن ها دمیدی و شعری حیرت انگیز نوشتی. خیلی خوشحالم که نوزده گرفتی. اگر من بودم البته، بهت بیست می دادم. ولی خوب، من این وسط چه کاره ام؟ من فقط یک نویسنده ام که حتی زمانی محبوس هم بوده است.

و حالا که حرف از حبس من شد، نه، من هیچ وقت سارق گربه ی نینجایی نبودم. جاسوس هم. من فقط آدمی بودم که یک بار، اشتباهی ازش سر زد. و وقتی، در آن سلول کثیف و کوچک، زمان کافی داشتم تا درباره ی کاری که کرده ام و کسی که هستم فکر کنم، تصمیم گرفتم داستان زندگی خودم را دوباره بنویسم. و همین کار را هم کردم. هر کتابی که می نویسم کمکم می کند خودم را بهتر درک کنم و دنیا را بیش تر دوست بدارم.

و این سوال آخرت را به یادم می آورد. سوالت این بود: آدم از کجا می فهمد نویسنده است؟ برای اولین بار در زندگی ام، سوالی را تا آن جا که می توانم، مستقیم پاسخ می دهم. جواب من این است: تو می دانی نویسنده ای، چون خیال بافی. می دانی نویسنده ای، چون کنجکاوی. می دانی نویسنده ای، چون به دنیا و آدم هایش علاقه مندی. می دانی نویسنده ای، چون یک گلوله ی مینی را در دست هایت می گیری و فکر می کنی چه داستانی پشتش است. می دانی نویسنده ای چون صدای باران روی سقف را دوست داری. و اگر دلت بخواهد به یک نفر دیگر بگویی در قلبت چه می گذرد و صبر کردن برای صدای رعد چه احساسی دارد، اگر بگردی و کلمات مناسب را برای انجام این کار پیدا کنی، آن وقت می فهمی که نویسنده ای.

حدس بزن چی جو؟

تو یک نویسنده ای.

و من همچنان،

دوست نویسنده ی تو،

مارین.

پ.ن: آره، ماه هلال سوم است. شگفت انگیز نیست که به آسمان نگاه کنی و بدانی ماه دارد چه کار می کند، و برای این کار اسم هم داشته باشی، و بدانی که آدم های دیگر، آدم هایی بسیار دور از تو، دارند به همین ماه نگاه می کنند و همین کلمه ها – هلال سوم، هلال سوم – را با تو می گویند؟

 پ.پ.ن: دلم می خواهد بدانم باز هم هایکو می نویسی؟ گمانم یک بسته ی نصفه ی چی توز داستان غم انگیز و خارق العاده ای داشته باشد.

 

مارین،

جواب هایم را نوشتم و برای "پروژه ی نویسنده" مان تحویل دادم. پانزده گرفتم. نوشتم که چطور یک کتاب خوب باعث می شود احساس کنی پیدا شده ای. مینی بال را نوشتم و سوال های تو را هم نوشتم. نوشتم که زندان رفته ای. واقعاً نوشتم. و بعد پانزده گرفتم.

و حالا همه چیز به هم ریخته. مامان و بابا می گویند که من واقعاً اهمیتی نمی دهم. پس دیگر نه تلویزیونی در کار است، نه کامپیوتری، نه گوشی ای، نه دوستی، نه خوشی ای. تنبیه شده ام، حداقل برای چهار سال دیگر. که یعنی بازی نهایی مان را هفته ی دیگر در مقابل "سی دبلیو آی وودورکینگ" از دست می دهم. و همه از من، به خاطر این که نرفته ام مسابقه، متنفر می شوند.

معلم ورزش مان آقای برون از من متنفر است. مدیرمان آقای بارنت سرم داد می کشد. کتابدارمان خانم موریس دیگر نمی گذارد کتاب بگیرم. حتی آشپزهای مدرسه هم عمداً گند می زنند به ناهار مرغ من.

خانم باند حتی هیچ کدام از نامه های تو را روی تابلوی اعلانات نصب نکرد.

همین،

جو.

پ.ن: می خواستم کتاب "داستان های ماه" ت را بخوانم، ولی حالا باید برش گردانم کتابخانه.

 

جوی عزیز،

این نامه ی آخری که برایم فرستادی تقریباً بیش تر از حد تحمل من بود. نه، راستش را بخواهی، کاملاً بیش تر از حد تحمل من بود. حالا می بینی جو، دست روی دست نخواهم گذاشت. نه، چنین کاری نخوهم کرد. جو، نشان شان می دهم.

لطفاً به پدر و مادرت بگو روز دوشنبه ساعت دو و بیست دقیقه ی ظهر تو را بیاورند فرودگاه. با هواپیمای "نیفتی"، شماره ی 2012 می آیم به شهر شما. در بخش چمدان ها منتظرت می ایستم. تو مرا از روی شال بنفشی که دور گردنم پوشیده ام خواهی شناخت. تو مرا همان طور که یک نویسنده، نویسنده ی دیگری را می شناسد خواهی شناخت.

وقتش است پایان این قصه را عوض کنیم.

بدرود تا دوشنبه،

مارین.

پ.ن: یعنی می گویی حتی به تابلوی اعلانات هم نرسیدیم؟

 

مارین،

باور نمی کنی. تمام مدرسه هنوز توی کف بازدید آن روز تو اند. آقای برون هر روز مجبورمان می کند تمرین های فوتبال ملی تو را کار کنیم. خانم موریس به من لبخند می زند و حتی اسم مرا یادش مانده. آقای بارنت دیگر هر وقت مرا می بیند "رفیق" صدایم می کند و از من حال تو را می پرسد. آشپزهای سلف دیگر مرغ ها را به روشی که تو نشان شان دادی، درست می کنند. خیلی بهترند. مرغ ها را می گویم، نه آشپز ها را.

حالا که همه می دانند ما با هم نامه نگاری داریم، بین دخترها حسابی اسم در کرده ام. همه ی سعی ام را می کنم که کتاب های بیش تری ازت بخوانم، ولی راستش را بخواهی هنوز هم فکر می کنم یک کمی دخترانه اند. نه کاملا، فقط کمی. خیلی چیزها توی کتاب هایت داری که حواس خواننده را توی چنگ شان می گیرند، درست مثل میمون پوزه دار هندی که مار کبری را از گلو می گیرد و ان قدر این طرف و آن طرف می کوباندش که خون همه جا را می گیرد و مار می میرد. (آخرین تکلیف ادبیات مان استعاره و تشبیه نوشتن است.)

بعد از آن اتفاقی که سر کلاس "بخوان و بگو" افتاد، خانم باند دیگر خیلی دوست ندارد درباره ی بازدیدت از مدرسه حرفی بزند. البته گفت که تو زندگی اش را عوض کرده ای. دیروز تابلوی اعلانات نویسنده ها را برداشت و گفت دیگر لازم نکرده برای نویسنده ای نامه بنویسیم.

و این هم جزو تکلیفی چیزی نیست، ولی ببین، یک هایکوی جدید نوشتم:   

آن کدام نویسنده است که حال مردم را جا می آورد،

و مردم هم خوشحال اند که این کار را می کند؟

مارین اوتوپل.

و راستی برای آن نکته ی پرتاب توپ هم ممنون. با "آر بی آی" که بازی کردیم پنج به سه زدیم شان و "سی دبلیو آی" هم، هشت به سه - تار و مارشان کردیم. قهرمان شدیم. مادرم می گوید برایت بغل و بوسه بفرستم. پدرم می گوید تو واقعاً آدم حسابی هستی. گمانم برای تکلیف نویسنده ام انتخاب خیلی خوبی بودی، هرچند که اولش فقط برای اذیت کردن جنیفر انتخابت کرده بودم.

امیدوارم در همه ی "چیزمیزهای نویسندگی" موفق باشی. فکر کنم من هم باید کمی بیش تر روی داستانم "سربازان جنگ داخلی زیر نور ماه هلال سوم" کار کنم. اگر کمکی برای داستان هایت لازم داشتی، حتماً خبرم کن. یک عالمه ایده دارم.

دوست نویسنده ی تو،

جو جونز.

 

 

رفیق کوچولو،

نمی توانم برای خواندن "سربازان جنگ داخلی زیر نور ماه هلال سوم" صبر کنم. به نطر می آید کتاب خارق العاده ای از آب درآید. شاید بعد از این که کتابت را نوشتی و من آن را خواندم، برایت نامه ای نوشتم و تو جوابم را دادی و بعد ما دوست شدیم.

به نظرت این داستان فوق العاده ای نخواهد بود؟

ممنونم، جو.

مارین.

 

   


لینک های مرتبط: 

دیدن و نوشتن