summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

 

 

چاپ شده در ماهنامه ی عروسک سخنگو شماره ی 287 و 288

بخشی از دفترچه خاطرات یک دختر جوان: آنه فرنک

نوشته شده از سیزده تا پانزده سالگی

ترجمه: رویا زنده بودی

 

 

دوزاده ژوئیه، 1942

امیدوارم بتوانم همه چیز را به تو بگویم، طوری که تا به حال به هیچ کس دیگری نگفته ام، و امیدوارم تو برایم منبع بزرگی از آرامش و حمایت باشی.

اضافه شده در 28 سپتامبر، 1942:

تا به حال که حقیقتاً برایم آرامش و حمایت به همراه داشته ای، درست مثل کیتی، کسی که حالا مرتب برایش می نویسم. این طوری خاطره نوشتن خیلی راحت تر است، و حالا من لحظه شماری می کنم موقعیتی به دست بیاورم و در تو بنویسم.

وای چقدر خوشحالم که تو را با خودم آوردم!

 

یکشنبه، 14 ژوئیه ی 1942

از آن لحظه ای شروع می کنم که تو را گرفتم، همان لحظه ای که تو را میان بقیه ی هدیه های روز تولدم روی میز دیدم. (وقتی تو را می خریدیم من هم بودم، ولی آن که حساب نمی شود.)

روز جمعه، دوزادهم ژوئیه، ساعت شش صبح بیدار بودم که موضوع عجیبی نبود، چون روز تولدم بود. ولی من اجازه ندارم آن ساعت روز بیدار باشم، برای همین مجبور شدم کنجکاوی ام را تا یک ربع مانده به هفت کنترل کنم. وقتی که دیگر کاسه صبرم لبریز شده بود، رفتم به اتاق ناهارخوری و آن جا مورتچه (گربه مان) با ساباندن خودش به پاهایم از من استقبال کرد.

کمی از هفت گذشته بود که رفتم پیش مامان و بابا و بعد هم به اتاق نشیمن تا هدیه هایم را باز کنم، و تو اولین چیزی بودی که دیدم، شاید هم یکی از بهترین چیزهایی بودی که دیدم. بعد هم چشمم افتاد به یک دسته گل رز، چندتا گل صدتومانی و یک گیاه در گلدان. از مامان و بابا یک بلوز آبی رنگ هدیه گرفتم، با یک بازی و یک بطری آب انگور که در ذهنم کمی مزه ی شراب می داد (خوب شراب را هم از انگور می سازند دیگر) به علاوه ی یک پازل و یک پارچ خامه ی سرد، دو و نیم گیلدر (واحد پول هلند) و یک کارت هدیه برای خرید دوکتاب. یک کتاب هم گرفتم به اسم Camera Obscura (که مارگو آن دارد و برای همین با یک کتاب دیگر عوضش کردم.) یک سینی شیرینی خانگی (که البته خودم ساخته بودم چون حسابی در شیرینی پزی استاد شده ام)، یک عالمه آبنبات و یک نان شیرینی مربایی از طرف مادر. و یک نامه هم از مامان بزرگ، درست سر وقت، که البته کاملاً اتفاقی بود.

بعد هانلی آمد دنبالم و با هم رفتیم مدرسه. زنگ تفریح، به بچه های کلاس و معلم های مان شیرینی دادم، و بعد دوباره وقت درس خواندن بود. ساعت پنج رسیدم خانه، چون قبلش با بقیه ی بچه های کلاس رفته بودم باشگاه. (من اجازه ندارم ورزش کنم چون شانه ها و لگن ام زود در می روند.) چون روز تولدم بود اجازه داشتم بازی را که قرار بود بچه ها بازی کنند انتخاب کنم، من هم والیبال را انتخاب کردم. بعد همه دور من رقصیدند و تولدت مبارک خواندند.  وقتی رسیدم خانه، دیدم که سانه لدرمن قبل از من رسیده است. ایلسه واگنر، هانلی گسلار و ژکلین فن مارسن هم، که با هم در یک کلاسیم، بعد از باشگاه با من آمده بودند. هانلی و سانه دوتا از بهترین دوست های من بودند. مردم هر وقت ما سه تا را با هم می دیدند می گفتند: «این هم از آنه، هانه و سانه.» ژکلین را وقتی مدرسه ی یهودی را شروع کردم دیدم، و حالا او بهترین دوست من است. ایلسه بهترین دوست هانلی است، سانه هم به مدرسه ی دیگری می رود و آن جا دوست های دیگری دارد.

آن ها کتاب زیبایی به من دادند به اسم "حماسه ها و افسانه های هلند"، اما اشتباهی جلد دومش را برایم خریده بودند، برای همین مجبور شدم دوتا از کتاب هایم را با جلد اول آن عوض کنم. عمه هلن برایم یک پازل آورده بود و عمه استفانی یک سنجاق سینه ی دوست داشتنی. عمه لنی هم یک کتاب عالی: "دیزی به کوهستان می رود."

امروز صبح در وان حمام دراز کشیده بودم و فکر می کردم چقدر عالی می شد اگر سگی داشتم شبیه رن تن تن. اسمش را هم همین می گذاشتم، و او را با خودم می بردم مدرسه، و او آن جا می توانست در اتاق نگهبان بماند یا وقت هایی که هوا خوب بود، کنار دوچرخه ها.

 

شنبه بیستم ژوئیه ی 1942

خاطره نوشتن، برای آدمی مثل من، تجربه ی واقعاً عجیبی است. نه تنها به خاطر این که تا به حال چیزی ننوشته ام، بلکه به خاطر این که به نظرم می آید در آینده نه من و نه هیچ کس دیگر به افکار یک دختر مدرسه ای سیزده ساله علاقمند نخواهد بود. ولی خوب، مهم نیست. فعلاً حس و حال نوشتن دارم، و نیازی شدید برای این که یک عالم چیز را که در دلم جمع شده اند، بریزم بیرون.

می گویند که: "کاغذ گوش شنوای بهتری است از آدم ها." یکی از آن روزها که حالم کمی گرفته بود، نشسته بودم توی خانه و چانه ام را گرفته بودم میان دست ها، یادم افتاد به این ضرب المثل. بی حوصله بودم و بی قرار، نمی دانستم بمانم توی خانه یا بروم بیرون. بالاخره تصمیم گرفتم همان جا که هستم بمانم و فکر کنم. بله، کاغذ گوش شنوای بهتری است، و حالا که من قرار نیست اجازه دهم هیج کس دیگر این دفترچه ی جلد-محکم را که نام مُجلل "دفترچه خاطرات" بر خود نهاده، بخواند – یعنی در صورتی که هیچ وقت یک دوست واقعی پیدا نکنم – پس نوشتن یا ننوشتن من هم هیچ مهم نیست.

حالا برمی گردم سراغ همان دلیل اصلی که مرا به نوشتن خاطراتم وا داشت: من دوستی ندارم.

بگذارید روشن تر بگویم، چون فکر می کنم کسی باور نکند یک دختر سیزده ساله در جهان تنهای تنها باشد. و من هم نیستم. من پدر و مادری دارم که عاشقم هستند، و یک خواهر شانزده ساله، و نزدیک سی نفر که می توانم دوست بخوانم شان. یک ایل هم خاطرخواه دارم که نمی توانند چشم های مشتاق شان را از من بگیرند و بعضی وقت ها هم برای نگاه کردن به من سر کلاس به آینه ی شکسته ی جیبی شان متوسل می شوند. من یک خانواده دارم، عمه ها و خاله هایی که دوست شان دارم، به علاوه ی یک خانه ی خوب. بله، در ظاهر من همه چیز دارم، همه چیز به جز یک دوست واقعی. وقتی با دوست هایم هستم به تمام آن چه فکر می کنم، خوش گذراندن است. اصلاً نمی توانم خودم را مجبور کنم درباره ی چیزی غیر از چیزهای معمولی روزمره با دوست هایم حرف بزنم. انگار بیش تر از این نمی توانیم به هم نزدیک شویم و مشکل هم همین جاست. شاید تقصیر من است که ما رازهای مان را به هم نمی گوییم. دلیلش هرچه که باشد، این وضعیتی است که وجود دارد و متاسفانه به نظر هم قابل تغییر نمی آید. برای همین است که شروع کرده ام به نوشتن.

برای آن که تصور داشتن چنین دوستی را – دوستی که مدت ها منتظرش بوده ام - در ذهنم قوت ببخشم، نمی خواهم مثل بیش تر مردم تنها حقایق روزمره را یادداشت کنم، بلکه می خواهم این دفترچه خاطرات دوست من باشد، و قرار است این دوست را کیتی صدا بزنم.

از آن جا که اگر یکهو بپرم وسط و برای کیتی خاطره بگویم، هیچ کس سر از حرف های من در نخواهد آورد، پس بهتر است اول خلاصه ای کلی از زندگی ام تعریف کنم – هرچند از این کار متنفرم.

پدر من، دوست داشتنی ترین پدری که در زندگی دیده ام، تا وقتی سی و شش سالش شده بود با مادرم ازدواج نکرد، مادرم هم آن موقع بیست و پنج ساله بود. خواهرم سال 1926 در فرانکفورت آلمان به دنیا آمد. من 12 ژوئیه ی سال 1929 به دنیا آمدم. تا وقتی چهار سالم بود در فرانکفورت زندگی می کردیم. از آن جا که یهودی هستیم، پدرم در سال 1933، یعنی وقتی که مدیر شرکت هلندی اُپِکتا شد (این شرکت محصولاتی تولید می کند که در ساختن مربا به کار می رود)، به هلند مهاجرت کردیم. مادرم، ادیت هلاندر فرانک، ماه سپتامبر با او همراه شد و من و خواهرم مارگو را هم فرستادند "اشن" تا با مادربزرگ مان بمانیم. مارگو در ماه دسامبر به هلند رفت و من هم فوریه به دنبال شان رفتم – آن ها مرا به عنوان هدیه ی تولد برای مارگو، تلپی روی میز انداختند.

بلافاصله به مهدکودک مونته سوری رفتم. تا وقتی شش ساله بودم آن جا ماندم، و بعد کلاس اول را شروع کردم. کلاس ششم معلم مان خانم کوپراس، مدیر مدرسه بود. آخرِ سال با اشک و آه از هم جدا شدیم چون من در مدرسه ی یهودی پذیرفته شده بودم، مارگو هم به همان مدرسه می رفت.

زندگی ما بدون سختی و نگرانی نبوده، چون افراد خانوده مان در آلمان داشتند تحت قوانین ضد یهودی هیتلر رنج می کشیدند. بعد از اتفاق های سال 1938 دوتا از دایی هایم از آلمان فرار کردند و در آمریکای شمالی پناهنده شدند. مادربزرگ پیرم هم آمد با ما زندگی کند. آن وقت ها هفتاد و سه سالش بود.

بعد از مه سال 1940 روزهای خوب کم بودند و نایاب: اول جنگ بود و بعد هم کاپیتولاسیون و آمدن آلمانی ها، همان وقت بود که بدبختی های یهودی ها شروع شد. یک سری قوانین ضد یهود صادر شدند که آزادی ما را شدیداً محدود می کردند: یهودی ها باید ستاره ی زردی به لباس های شان می زدند؛ یهودی ها باید دوچرخه های شان را تحویل می دادند؛ یهودی ها نمی توانستند تاکسی سوار شوند؛ یهودی ها حق نداشتند رانندگی کنند، حتی با ماشین خودشان؛ یهودی ها فقط می توانستند از ساعت سه تا پنج عصر خرید کنند؛ یهودی ها تنها می توانستند به سلمانی ها و سال های زیبایی یهودی بروند؛ یهودی ها حق نداشتند از ساعت هشت شب تا شش صبح در خیابان دیده شوند؛ یهودی ها حق نداشتند به تئاتر و سینما بروند یا هیچ شکل دیگری از سرگرمی را تجربه کنند؛ یهودی ها نمی توانستند از استخر، زمین تنیس، زمین هاکی یا هیچ گونه زمین ورزشی دیگری استفاده کنند؛ یهودی ها نمی توانستند بروند قایق سواری؛ یهودی ها نمی توانستند در ملاء عام در هیچ گونه فعالیت ورزشی شرکت کنند؛ یهودی ها حق نداشتند بعد از ساعت هشت شب در باغ خانه ی خودشان یا دوستان شان بنشینند؛ یهودی ها حق نداشتند به دیدن دوستان مسیحی شان بروند؛ یهودی ها فقط می توانستند به مدرسه های یهودی بروند و غیره. این یکی کار منع بود، آن یکی کار منع بود، ولی زندگی ادامه داشت. ژاک همیشه به من می گفت: «دیگر جرات ندارم هیچ کاری انجام دهم، می ترسم منع شده باشد.» 

 

یکشنبه 21 ژوئیه 1942

کیتی عزیز،

همه ی بچه های کلاس از ترس قالب تهی کرده اند. دلیلش، البته، جلسه ای است که به زودی برگزار خواهد شد و در آن معلم ها تصمیم می گیرند چه کسی به کلاس بالاتر می رود و چه کسی عقب می ماند. نصف بچه ها دارند شرط بندی می کنند. جی. زی و من از دست پسرهای پشت سرمان، سی اِن و ژاک کاسرنوت که تمام عیدی های شان را خرج این شرط بندی کرده اند، از خنده روده بر شدیم. از شب تا صبح همین است: «تو پاس می شی، نه نمی شم. چرا می شی. نه نمی شم.» حتی نگاه های پرخواهش جی و فواره های خشم من هم نمی تواند آن ها را آرام کند. اگر از من بپرسی آن قدر احمق داریم که حدوداً یک چهارم بچه های کلاس باید بیفتند، ولی معلم ها را که می شناسی، غیرقابل پیش بینی ترین موجودات روی زمین اند. ولی شاید این دفعه، محض رضای خدا هم که شده در مسیر درستی غیرقابل پیش بینی باشند. ولی آن قدرها نگران خودم و دوست های دخترم نیستم.

ما همه قبول می شویم. تنها درسی که ازش چندان مطمئن نیستم ریاضی است. درهرحال، تنها کاری که از دست مان برمی آید صبر کردن است. تا آن موقع مدام به هم یادآوری می کنیم که نباید امیدمان را از دست ندهیم.

من با همه ی معلم های مان خیلی خوب کنار می آیم. نه تا معلم داریم، هفت تا مرد و دوتا زن. آقای کِسینگ، همان فسیلی که ریاضی یادمان می دهد، مدت ها از دستم عصبانی بود چون که خیلی حرف می زدم. بعد از چندبار هشدار دادن برایم تکلیف اضافه تعیین کرد: انشایی با موضوع "وراج". حالا تو بگو، درباره ی وراجی چه می توان نوشت؟ با خودم گفتم بعداً غصه ی این یکی را می خورم؛ موضوع انشا را در دفترچه ام نوشتم، آن را در کیفم گذاشتم و سعی کردم زبان به دندان بگیرم.

آن روز عصر وقتی همه ی مشق هایم را نوشته بودم، یادداشتم درباره ی آن انشا چشمم را گرفت. درحالی که داشتم ته ِ خودنویسم را می جویدم به موضوع انشایم فکر کردم. هرکسی می توانست دری وری سرهم کند و بین کلمه هایش کلی جا بگذارد، ولی هنر من این بود که بحث قانع کننده ای برای اثبات ضرورت حرف زدن پیدا کنم. فکر کردم و فکر کردم و یکهو چیزی به ذهنم رسید. سه صفحه ای را که آقای کسینگ مقرر کرده بود نوشتم و از خودم راضی بودم. بحث کردم که حرف زدن یک خصوصیت زنانه است و من هم حاضرم تمام تلاشم را برای کنترل این خصوصیت بکنم ولی هیچ وقت نخواهم توانست این عادت را کاملاً از سر خودم بیندازم چون مادرم هم اگر نه بیش تر، ولی دست کم به اندازه ی من حرف می زند. آدم هم که البته نمی تواند برای رهایی از ویژگی های اکتسابی اش کاری بکند.

آقای کسینگ حسابی به انشای من خندید، ولی وقتی دوباره سر کلاس حرف زدم  برایم انشای دیگری تعیین کرد، این بار درباره ی "وراج اصلاح ناپذیر". آن را هم تحویل دادم و آقای کسینگ دو  جلسه ی تمام شکایتی ازمن نداشت. ولی سر جلسه ی سوم بود که بالاخره صبرش سرآمد: «آنه فرانک، برای تنبیه حرف زدنت سر کلاس انشایی بنویس با عنوان: "دوشیزه وراج گفت کواک کواک کواک."»

کلاس رفت روی هوا. حتی من هم خندیدم، هرچند سر موضوع وراج حسابی پدر سلول های خاکستری ام را درآورده بودم. وقتش بود راه دیگری پیدا کنم، یک راه اصیل. دوستم سانه که خوب شعر می گوید، پیشنهاد کرد کمکم کند انشایم را از اول تا آخر به نظم بنویسم. از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم. کسینگ می خواست با این موضوع مسخره سربه سرم بگذارد، ولی من نشانش دادم که فرد مورد تمسخر خودش است. شعرم را تمام کردم، و خیلی هم قشنگ بود! درباره ی یک اردک مادر و یک قوی پدر، با سه تا بچه اردک شان که از بس کواک کواک کردند، پدرشان تا سرحد مرگ آن ها را کتک زد. خوشبختانه کسینگ از این شوخی ناراحت نشد. شعر را، همراه با نظرات خودش، بلند سر کلاس خواند و سر چند کلاس دیگر هم این کار را تکرار کرد. از آن موقع به من اجازه داده شد که سر کلاس حرف بزنم و تکلیف اضافه هم ننویسم. و برعکس، این کسینگ است که این روزها مدام شوخی می کند.

دوست تو، آنه