summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 


 

چاپ شده در ماهنامه ی عروسک سخنگو شماره ی 287 و 288

 

بخشی از خاطرات آنه فرنک 

نوشته شده از سیزده تا پانزده سالگی 

ترجمه: رویا زنده بودی 

 

 

چهارشنبه، هشتم جولای 1942

کیتی عزیزم،

به نظر می رسد سال ها از صبح یکشنبه گذشته است. آن قدر اتفاق افتاده که انگار یکهو دنیا وارونه شده باشد. ولی کیتی، همان طور که می بینی من هنوز زنده ام و پدر می گوید این از همه مهم تر است. بله، زنده ام، ولی نپرس کجا و چطور. احتمالاً امروز یک کلمه از حرف هایم را هم نفهمی، برای همین اول بهت می گویم که یکشنبه بعد از ظهر چه اتفاقی افتاد.

ساعت سه بود (هِلو رفته بود ولی قرار بود برگردد) که زنگ در به صدا درآمد. من نشنیدم چون توی بالکن بودم و داشتم با تنبلی زیر آفتاب کتاب می خواندم. کمی بعد مارگو دم در آشپزخانه پیدایش شد، حسابی به هم ریخته بود. زمزمه کرد: «پدر از طرف اس اس اخطاریه گرفته. مادر هم رفته آقای ون دان را ببیند.» (آقای ون دان شریک تجاری پدر و دوست خوب او است). مبهوت مانده بودم. یک اخطاریه: همه می دانند این یعنی چه. تصاویر اردوگاه های آتش سوزی و سلول های انفرادی در ذهنم رژه می رفتند. چطور می توانستیم بگذاریم پدر به چنین سرنوشتی دچار شود؟ مارگو که در اطاق نشیمن منتظر مادر نشسته بود، اعلام کرد: «البته که او نمی رود. مادر رفته پیش آقای ون دان بپرسد آیا می توانیم فردا به مخفیگاه برویم یا نه. ون دان ها هم با ما می آیند. روی هم می شویم هفت نفر.» سکوت. نمی توانستیم حرف بزنیم. فکر این که حالا پدر در بیمارستان یهودی ها دارد کسی را ملاقات می کند و روحش هم از تمام این اتفاق ها خبر ندارد، انتظار طولانی برای برگشتن مادر، گرما، تعلیق ... تمام این ها لب های ما را به هم دوخته بود.

 ناگهان زنگ در به صدا درآمد. گفتم «این هلو است!»

مارگو برای این که مرا نگه دارد فریاد زد: «درو باز نکن!» ولی لازم نبود، چون شنیدیم مادر و آقای ون دان داشتند طبقه ی پایین با هلو حرف می زنند، و بعد هر دوتای شان آمدند تو و در را پشت سرشان بستند. هربار که زنگ در به صدا درمی آمد یا من یا مارگو نک پا نک پا می رفتیم پایین ببینیم آیا پدر است یا نه، و اجازه نمی دادیم کس دیگری وارد شود. آقای ون دان می خواست تنها با مادر صحبت کند و من و مارگو را از اتاق فرستاد بیرون.

وقتی هردوتای مان کف اتاق نشسته بودیم، مارگو به من گفت که اخطاریه برای پدر نبوده، برای او بوده. این شوک دومی مرا به گریه انداخت. مارگو شانزده ساله است و گویا دارند دخترهای هم سن و سال او را تنهایی می فرستند بروند پی کارشان. ولی خدا را شکر که او نمی رود، مادر خودش این را گفته است، و احتمالاً منظور پدر هم وقتی گفت ما به مخفیگاه می رویم همین بوده است. مخفیگاه ... ولی کجا مخفی می شویم؟ در شهر؟ بیرون از شهر؟ در یک خانه؟ یا یک خرابه؟ کی، کجا، چطور ... ؟ این ها سوال هایی بودند که من اجازه نداشتم بپرسم، ولی مدام از سرم می گذشتند.

من و مارگو شروع کردیم مهم ترین چیزهای مان را در کیف مدرسه های مان ریختن. اولین چیزی که من برداشتم این دفترچه بود، و بعد دستگاه فرزن مو، دستمال، کتاب های درسی، یک شانه و چندتا نامه ی قدیمی. آن قدر فکرم مشغول مخفیگاه بود که احمقانه ترین چیزها را ریختم داخل کیفم، ولی پشیمان نیستم. خاطره ها برای من بیش تر از لباس اهمیت دارند.

پدر سرانجام ساعت پنج رسید خانه، و ما به آقای کلیمن زنگ زدیم ببینیم می تواند عصر سری بهمان بزند یا نه. آقای ون دان رفت میپ را بیاورد. میپ آمد و قول داد شب برگردد، و چمدانی پر از کفش و لباس و ژاکت و لباس زیر و جوراب را با خودش برد. بعد از آن خانه خیلی ساکت بود، و هیچ کدام مان اشتهای خوردن نداشتیم. هوا هنوز گرم، و همه چیز خیلی عجیب بود.

طبقه ی بالای مان را به آقایی به اسم آقای گلدشمیت اجاره داده ایم، مردی سی و چندساله که طلاق گرفته و گویی آن روز عصر هیچ کاری نداشت بکند، چرا که با وجود تمام اشاره های مودبانه ی ما تا ساعت ده آن جا بود.

"میپ" و "یان خیس" ساعت یازده آمدند. میپ که از سال 1933 داشته در شرکت پدر کار می کرده دوستی خیلی نزدیکی با ما دارد- شوهرش یان هم همین طور. یک بار دیگر، کفس ها و جوراب ها و کتاب ها و لباس زیرها درون کیف میپ و جیب های بزرگ یان ناپدید شدند. سر ساعت یازده و نیم بود که خودشان هم ناپدید شدند.

حسابی خسته بودم و با این که می دانستم این آخرین شبی است که روی تخت خودم می خوابم، همین که سر روی بالشت گذاشتم خوابم برد و تا ساعت پنج و نیم روز بعد که مادر صدایم زد، بیدار نشدم. خوشبختانه هوا به گرمی یکشنبه نبود؛ در تمام طول روز باران گرمی می بارید.

هرچهارتای مان آن قدر لباس روی هم پوشیده بودیم انگار که داریم می رویم شب را در یخچال بخوابیم، و همه ی این ها به خاطر این بود که بتوانیم بیش تر با خودمان لباس ببریم. هیچ یهودی در موقعیت ما جرئت نداشت خانه را با چمدانی پر از لباس ترک کند. من دوتا زیر پیراهنی پوشیده بودم، سه دست لباس زیر، یک پیراهن و روی آن یک دامن، یک ژاکت، یک بارانی، دو دست جوراب، کفش های سنگین، یک کلاه، یک روسری و خیلی چیزهای دیگر. حتی قبل از این که خانه را ترک کنیم داشتم خفه می شدم، ولی هیچ کس به خودش زحمت نداد از من بپرسد حالم چه طور است.

مارگو کیفش را پر از کتاب درسی کرد، رفت دوچرخه اش را برداشت، و با میپ که جلویش گام برمی داشت، به سمت ناشناخته های عظیم حرکت کرد. یا حداقل من این طور فکر می کردم، چون هنوز نمی دانستم مخفیگاه مان کجاست.

 سر ساعت هفت و نیم ما هم در را پشت سرمان بستیم، مورتچه، گربه ام، تنها موجود زنده ای بود که با او خداحافظی کردم. برای آقای گولدشمیت یادداشتی گذاشتیم که گربه را ببرد پیش همسایه ها تا خانه ی خوبی برایش پیدا کنند.

تخت های مرتب نشده، وسایل باقی مانده از صبحانه روی میز، تکه گوشتی که برای گربه در آشپزخانه گذاشته بودیم ... همه این تصور را ایجاد می کردند که با عجله خانه را ترک کرده ایم. ولی ما علاقه ای به تصورها نداشتیم. ما فقط می خواستیم از آن جا بیرون برویم، فرار کنیم و به مقصد امن مان برسیم. هیچ چیز دیگری اهمیت نداشت.

فردا بیش تر می نویسم.

دوست تو، آنه

 

 

 

پنج شنبه، نهم جولای 1942

و حالا ما بودیم، من و پدر و مادر، زیر باران شلاقی راه می رفتیم و هر کدام مان یک کیف مدرسه و یک کیف خرید دست داشتیم که تا مرز ترکیدگی پر از انواع وسایل مختلف بودند. مردمی که آن موقع روز داشتند می رفتند سرکارهای شان، نگاه های شفقت آمیز به ما می کردند؛ از چهره های شان می شد خواند از این که نمی توانستند وسیله ی حمل و نقلی به ما بدهند ناراحت اند؛ آن ستاره ی واضح زرد رنگ همه ی حرف ها را می زد.

پدر و مادر، فقط آن وقت که داشتیم در خیابان راه می رفتیم، ذره ذره تمام نقشه را رو کردند. ماه ها بود که داشتیم هرچه اثاثیه و لباس می توانستیم از آپارتمان خارج می کردیم. توافق شده بود که شانزدهم جولای به مخفیگاه برویم. ولی اخطاریه ی مارگو که آمد، مجبور شدیم نقشه را ده روز عقب بیاوریم، که یعنی باید این بی نظمی را تحمل می کردیم.

مخفیگاه در ساختمان دفتر پدرم واقع بود. برای کسانی که آن جا را ندیده اند تصورش کمی سخت است، پس توضیح می دهم. آدم های زیادی در دفتر پدرم کار نمی کردند، فقط آقای کلیمن، میپ و یک تایپیست بیست و سه ساله به اسم بِپ فُسکایل. همه شان از ورود ما به آن جا خبر داشتند. آقای فسکایل، پدر بپ، به همراه دوتا از دستیارهایش در انبار کار می کند. آن ها چیزی نمی دانستند.

این توصیفی است از ساختمان. انبار بزرگ در طبقه ی همکف به عنوان اتاق کار و انبار کالا استفاده می شود و به قسمت های مختلفی تقسیم شده، مثل اتاق موجودی ها و اتاق آسیاب که هل، میخک و فلفل در آن آسیاب می شوند.

کنار درهای انبار، در رو به بیرون دیگری است که به دفتر باز می شود. درون دفتر در دومی است که پشت سرش راه پله است. بالای پله ها در دیگری است با یک پنجره ی یخ زده که روی آن کلمه ی "دفتر" را با حروف سیاه نوشته اند. این دفتر جلویی خیلی بزرگ است – بزرگ و روشن و پر. بپ، میپ و آقای کلیمن در طول روز این جا کار می کنند. بعد از این که از تو رفتگی که حاوی یک صندوق، یک کمد و یک گنجه ی بزرگ پر از مواد است گذشتید، می رسید به دفتر عقبی که کوچک و تاریک و خفه است. آقای کوگلر و آقای ون دان اینجا باهم کار می کردند، ولی حالا آقای کوگلر تنها ساکن این جاست. از طریق راهرو هم می توان به دفتر آقای کوگلر رسید، ولی فقط از دری شیشه ای که از داخل باز می شود؛ از بیرون به سختی می توان آمد تو. اگر از دفتر آقای کوگلر خارج شوید، از راهروی بلند و باریک و از کنار انبار زغال سنگ بگذرید و چهار پله بالا بروید، به دفتر خصوصی می رسید، شاهکار تمام ساختمان. با مبلمانی ظریف ساخته شده از چوب ماهون، کف لینولئوم پوشیده از قالیچه، یک رادیو، یک چلچراغ و خلاصه همه ی چیزهای کلاس بالا. در بغلی یک آشپزخانه ی بزرگ است با یک آبگرمکن و دوتا مشعل گازی، کنارش هم یک دستشویی است. این طبقه ی دوم است.     

 یک ردیف پله ی چوبی راهروی پایین را به طبقه ی سوم متصل می کند. بالای پله ها یک پاگرد است که دو طرفش در دارد. درِ سمت چپ شما را به انبار ادویه، زیر زمین و اطاق زیر شیروانی جلویی خانه می رساند. یک ردیف راه پله ی هلندی، که خیلی شیب تندی دارد و مچ پا را می شکند هم قسمت جلوی خانه را به در دیگری که به خیابان باز می شود، متصل می کند. درِ سمت راست پاگرد به "مخفیگاه" در پشت خانه می رساند.

هیچ کس هرگز به ذهنش نمی رسد این همه در پشت این در ساده ی خاکستری باشد. پشت این در یک پله ی کوچک است، و این طوری است که شما وارد مخفیگاه می شوید. درست روبه روی تان یک ردیف پله با سراشیبی خیلی تند می بینید. سمت چپ راهرویی باریک است و به دری می خورد که به عنوان اتاق پذیرایی و اتاق خواب خانواده ی فرانک استفاده می شود. در بعدی اتاقی کوچک تر است، که به عنوان اتاق خواب و مطالعه ی دو بانوی جوان خانواده استفاده می شود. سمت راست راه پله ها یک صورت شویی بدون پنجره است با یک سینک. در گوشه هم به دستشویی می رسد و در دیگری هم هست که به اتاق من و مارگو می رسد. اگر از پله ها بروی بالا و در را باز کنی، با حیرت می بینی که در خانه ای این قدر قدیمی و ازهم وارفته اتاقی اینقدر بزرگ و روشن و جادار وجود دارد. این جا هم یک اجاق (به لطف آقای کوگلر که زمانی این جا آزمایشگاهش بوده است) و یک سینک است.

این جا آشپزخانه و اتاق آقا و خانم ون دان خواهد بود، و همین طور پذیرایی، ناهارخوری و مطالعه ی همه ی ما. اتاق کوچک بغلی اتاق خواب پیتر ون دان است. و بعد، در قسمت جلویی خانه هم یک  اتاق زیر شیروانی داریم.

 و حالا من تو را با تمام مخفیگاه دوست داشتنی مان آشنا کرده ام!

دوست تو، آنه

 

 

 

21 آگوست 1942

کیتی عزیز،

حالا مخفیگاه ما واقعاً مخفی شده است.

دارند خانه ها را به دنبال دوچرخه هایی که مردم پنهان کرده اند می گردند و آقای کوگلر فکر کرد بهتر است جلوی ورودی مکان مخفی ما یک کتابخانه بسازند. این کتابخانه درست مثل یک در، از لولاهایش باز می شود. آقای فسکایل کار بنایی را را انجام داد. (به او گفته بودند که ما هفت تا در مخفیگاه هستیم و او بسیار کمک مان کرده است.)

حالا هر وقت می خواهیم پایین برویم باید خم شویم و بعد بپریم. سه روز اول همه، از بس که سرمان را به درگاه پایین کتابخانه زده بودیم، با برآمدگی های روی سرمان این طرف و آن طرف می رفتیم. بعد پیتر حوله ای را که با خرده های چوب پر شده بود، با میخ زد به چارچوب در. ببینیم کمکی می کند یا نه!

خیلی کارهای مدرسه ام را انجام نمی دهم. تا سپتامبر به خودم استراحت داده ام. پدر می خواهد از آن موقع شروع کند به تعلیم من، ولی قبل از آن مجبوریم کتاب ها را بخریم.

این جا زندگی های مان چندان تنوعی ندارد. امروز موهای پیتر را شستند که هیچ چیز خاصی نیست. آقای ون دان و من همیشه ی خدا دعوا داریم. مامان با من مثل یک بچه رفتار می کند که از تحمل من خارج است. غیر از این ها، همه چیز خوب پیش می رود. فکر نمی کنم البته پیتر هیچ بهتر شده باشد. او یک پسر منزجرکننده است که تمام روز روی تختش دراز می کشد و فقط بعضی وقت ها به زور از جا بلند می شود تا کمی بنایی کند، بعد برمی گردد به رختخواب. عجب احمقی!

مامان امروز صبح یکی دیگر از آن سخنرانی های وحشتناکش را برایم اجرا کرد. ما در مورد همه چیز نظر مخالف داریم. بابا عزیز دل است؛ گاهی از دست من عصبانی می شود ولی عصبانیت اش هیچ وقت بیش تر از پنج دقیقه طول نمی کشد.

بیرون از خانه روز خیلی زیباست، خوب است و گرم؛ و با وجود تمام اتفاق هایی که افتاده، ما با لمیدن روی تخت تاشوی اتاق زیرشیروانی، بیش ترین استفاده را از این هوا می بریم.

دوست تو، آنه

 

دوشنبه بیست و یک سپتامبر 1942

کیتی عزیزم

امروز خبرهای عمومی مخفیگاه را برایت نقل می کنم. بالای تخت من چراغی نصب شده است و به این ترتیب درآینده هر وقت صدای اسلحه شنیدم می توانم طناب را بکشم و چراغ را روشن کنم. در حال حاضر اما نمی توانم از آن استفاده کنم آخر پنجره مان را، روز و شب، کمی باز می گذاریم.

اعضای مذکر خانواده ی ون دان  یک گنجه ی غذای چوبی خیلی به دردبخور ساخته اند که تور سیمی واقعی دارد. تا حالا این قفسه ی پرشکوه را در اتاق پیتر نگاه داشته اند، ولی برای دست یابی به هوای تازه آن را به اتاق زیرشیروانی برده اند. به جای آن گنجه حالا یک طاقچه قرار دارد. نصیحت من به پیتر این بود که میزش را زیر طاقچه بگذارد، یک قالیچه ی قشنگ به اتاقش اضافه کند و به جای میز هم قفسه ی خودش را بگذارد. این کار ممکن است دخمه اش را قابل تحمل تر کند، هرچند من که هرگز حاضر نمی شدم در چنین جایی بخوابم.

خانم ون دان غیرقابل تحمل است. وقتی طبقه ی بالا هستم مدام به خاطر وراجی ام بد و بیراه می شنوم. ولی من اجازه می دهم کلمه ها درست از بغل گوشم بگذرند! سرکار خانم حالا حقه ی جدیدی ریخته: می خواهد از زیر بار شستن دیگ ها و ماهیتابه ها دربرود. اگر ذره ای غذا ته ماهیتابه چسبیده باشد، به جای این که آن را به ظرف شیشه ای منتقل کند، می گذارد همان جا کپک بزند. و بعد وقتی مارگو تمام بعدازظهر را سرگرم سر و کله زدن با این همه دیگ و ماهیتابه است، سرکارخانم فریاد می زند: «آخی، مارگوی بیچاره! چه قدر کار داری!»

یک هفته درمیان آقای کلیمن برای من چندتا کتاب که مخصوص دخترهای هم سن و سال من نوشته شده، می آورد. من حسابی از خواندن مجموعه کتاب های "یوپ تِر هول" هیجان زده ام. از همه ی کتاب های "سیسی فن مارکسفلت" هم حسابی لذت برده ام. کتاب "دیوانه وار ترین تابستان" را چهار دور خوانده ام، و موقعیت های مضحک کتاب هنوز مرا به خنده می اندازند.

من و پدر در حال حاضر داریم روی شجره نامه ی خانوادگی مان کار می کنیم، و هم چنان که پیش می رویم پدر در مورد هرکسی در شجره نامه، چیزی به من می گوید. درس خواندن را شروع کرده ام. سخت مشغول فرانسه ام، و هر روز پنج فعل بی قاعده را در مغزم جا می کنم. ولی خیلی از چیزهایی را که در مدرسه یاد گرفته بودم فراموش کرده ام.

پیتر با بی رغبتی عظیمی انگلیسی خواندن ش را از سر گرفته. همین الان چندتا کتاب درسی به دست مان رسیدند، و من هم یک عالمه دفتر، مداد، پاک کن و برچسب با خودم از خانه آورده ام. پیم (پدر را در خانه این جوری صدا می زنیم) می خواهد به پیتر در درس های زبان هلندی اش کمک کند. من هم کاملاً راغب ام در قبال کمک او در فرانسه به من، به او هلندی و چیزهای دیگر درس بدهم. ولی پیتر غیرقابل باور ترین اشتباه ها را مرتکب می شود!

من بعضی وقت ها به برنامه های هلندی که از لندن پخش می شوند، گوش می دهم. شاهزاده برنارد تازگی اعلام کرده که پرنسس جولیانا در ماه ژانویه منتظر یک بچه است، که به نظر من خبر فوق العاده ای است. هیچ کس این جا نمی فهمد چرا من اینقدر به خانواده ی سلطنتی علاقه دارم.

چند شب پیش من موضوع مورد بحث بودم، و همه به این نتیجه رسیدیم که من آدم بی سوادی ام. نتیجه این شد که فردای آن روز خودم را در درس خواندن و کارهای مدرسه غرق کردم، چون اصلاً دلم نمی خواهد در چهارده یا پانزده سالگی همچنان سال اولی باشم. این حقیقت که به ندرت به من اجازه می دهند چیزی بخوانم هم مورد بحث قرار گرفت. در حال حاضر مامان در حال خواندن "آقایان، خانم ها و خدمتکاران" است و البته که من اجازه ندارم این کتاب را بخوانم (هرچند ماگو اجازه دارد!). اول که من باید از نظر ذهنی، مثل خواهر نابغه ام، پیشرفته تر باشم. بعد از آن هم بحث رسید به جهالت من در زمینه ی فلسفه، روانشناسی و فیزیولوژی (من بلافاصله این کلمه های قلنبه سلنبه را در دیکشنری نگاه کردم!). حقیقت دارد، من هیچ چیز از این موضوعات نمی دانم. ولی کسی چه می داند، شاید یک سال دیگر باهوش تر شدم!

به این نتیجه ی هراس آمیز رسیده ام که من فقط یک پیراهن آستین بلند و سه تا ژاکت دارم که این زمستان بپوشم. پدر به من اجازه داده یک پلوور پشمی سفید ببافم؛ کاموایی که دارم چندان قشنگ نیست ولی گرمم می کند و همین هم اهمیت دارد. بعضی لباس های مان پیش دوست های مان جامانده اند، ولی متاسفانه تا وقتی جنگ تمام نشده دست مان بهشان نمی رسد. البته اگر هم چنان آن ها را نگه داشته باشند.

تازه داشتم نوشتن مطلبی درباره ی خانم ون دان را تمام می کردم که آمد توی اتاق. تالاپی دفترم را بستم.

«هی، آنه، حالا دیگر یک نگاه هم نمی تونم بندازم؟»

«نه خانم ون دان.»

«فقط صفحه ی آخرش؟»

«نه حتی صفحه ی آخر، خانم ون دان.»

البته قلبم آمده بود توی حلقم، چون آن صفحه ی به خصوص توصیف نه چندان خوشایندی از او را دربرداشت.

هر روز اتفاق جدیدی می افتد، ولی من خسته تر و تنبل تر از آنم که همه را بنویسم.

دوست تو، آنه