summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

از مجموعه قصه های علمی


شما بیرنگ را می‌شناسید؟ منظورم همان آفتاب پرست کوچکی است که در نزدیکی دهکده‌ای زندگی می‌کند. می‌پرسید کدام دهکده؟ همان دهکده‌ی کوچک که بین یک کوه و یک دشت و یک دریاچه قرار دارد و اطرافش پر از مزرعه‌های گندم است. همان دهکده که در روزهای آفتابی و طلایی، آفتاب‌پرست‌ها دست بچه‌هایشان را می‌گیرند و لابه‌لای گندم‌ها زرد، روی صخره‌ها خاکستری و میان برگ‌های بوته‌ی توت فرنگی سبز می‌شوند و همیشه توی بازی قایم باشک از مارمولک‌ها و قورباغه‌ها و جیرجیرک‌ها‌ می‌برند چون هیچ کس نمی‌تواند بفهمد که این آفتاب پرست است یا تنه‌ی یک درخت!

اما بیرنگ با همه‌ی آفتاب‌پرست‌های دهکده فرق داشت. او می‌ایستاد کنار درخت گردو، روی برگ‌های شاتوت، میان سنگ‌ها و صخره‌ها اما رنگش همانی بود که بود: بیرنگ! او هیچ وقت توی بازی قایم باشک برنده نمی‌شد، حتی از بهترین دوستانش: مولک و قوره و جیرجیر. آن‌ها صمیمی‌ترین دوست‌های بیرنگ بودند و مثل بقیه مارمولک‌ها و قورباغه‌ها و جیرجیرک‌ها او را برای رنگ نداشتنش مسخره نمی‌کردند. اما بیرنگ بعد از هر بازی، غم دنیا روی دلش می‌آمد و غصه چشم‌هاش را می‌بست.

این بار او برای پنهان شدن یک شاخه‌ی خشک را انتخاب کرده بود و با چشم‌های بسته خودش را بخشی از شاخه حس کرد. داشت فکر می‌کرد راستی راستی یک شاخه‌ی خشک شده است و خش خش خش صدا می‌دهد. اما این خش خشِ مولک بود که نزدیک او می‌رفت و ناگهان با دمش روی پشت بیرنگ زد: «یوهو یوهو! پیدات کردم» بیرنگ آهی کشید و گفت: «مثل همیشه، شما بردید...» بعد دمش را روی کولش گذاشت و گفت: «من دیگه می‌رم.» قوره گفت: «کجا کجا؟ هنوز بازی تموم نشده، یک کم دیگه بمون» جیرجیر گفت: «اوهوم اوهوم، نرو نرو». اما بیرنگ تصمیمش را گرفته بود. او می‌خواست به دنبال رنگ برود. باید رنگش را پیدا و یک آفتاب‌پرست رنگ و وارنگ می‌شد. او برای دوستانش دست تکان داد و هیچ چیز دیگری نگفت. فقط رفت و رفت.

اولین چیزی که سر راه بیرنگ نشست، پسرکی با پوست تیره بود. او به یک تخته سنگ تکیه زده،  پاهایش را در بغل گرفته و با چوب روی زمین نقاشی می‌کشید. بیرنگ نگاهش کرد، نفسش را توی سینه حبس کرد و فوتی بیرون داد. ایستاد کنار چوبِ نقاشی پسرک و گفت: «تو چرا تنهایی؟ چرا با بقیه بچه‌های دهکده بازی نمی‌کنی؟» پسرک با تعجب به دم بلند و چشم‌های درشت بیرنگ نگاه کرد: «به! سلام آقای آفتاب پرست، من تنها نیستم. فقط کمی از بچه‌ها دور شده‌ام چون رنگ پوستم با بقیه فرق دارد. تو چرا با بقیه آفتاب پرست‌ها نیستی؟» بیرنگ دمش را تاب داد و گلوله کرد و گفت: «خب من بیرنگم و آفتاب‌پرست‌ها مسخره‌ام می‌کنن و بازنده بازی قایم باشک‌ام. اومدم دنبال رنگم. تو رنگ تیره‌ی پوستت رو از کجا آوردی؟» پسرک گفت: «من رنگ پوستم رو از خورشید گرفتم. بعضی از ماده‌ها با جذب نور کارخانه‌‌ رنگ سازی‌شان راه میفتد. پوست من هم، با جذب نورِ خورشید رنگ‌دانه‌ای به نام ملانین تولید می‌کند. این رنگ‌دانه ها رنگ پوست را تغییر می‌دهد. باید بگردی و برای خودت رنگدانه‌ای پیدا کنی.» چشم‌های بیرنگ از همیشه بزرگتر شده بود و دمش گلوله‌تر. با خودش فکر کرد: «ملانین؟! حالا از کجا ملانین پیدا کنم؟» از پسرک خداحافظی کرد و رفت تا رنگدانه‌ی خودش را پیدا کند. توی دلش یک رنگ تازه شروع به پخش شدن کرد؛ همرنگ پوست تیره پسرک.

بیرنگ آنقدر به ملانین و رنگدانه‌ی پوست فکر کرد که نفهمید چکه چکه باران دارد می‌بارد. وقتی به خودش آمد که دانه‌های باران درشت شده بود و قلپ قلپ روی زمین می‌ریخت. در هوای گرم تابستانی بعید به نظر می‌رسید که بارانی به این شدت ببارد. همانقدر که بعید به نظر می‌رسید یک آفتاب پرست نتواند رنگش را عوض کند. نزدیک یک برکه، برگ بزرگی سرش را خم کرده بود روی یک سنگ. بیرنگ خزید تا رسید به برگ: «برگ‌جان، سلام! می‌شود تا تمام شدن باران اینجا بمانم؟» برگ تکانی خورد و قطره‌های باران مثل اشک از سر و رویش پایین ریخت: «بله آقای آفتاب‌پرست! تا آفتابی شدن آسمان مهمان من باشید.» بیرنگ مدتی را روی سنگ کنار برگ نشست، اما حوصله‌اش سر رفت. از برگ پرسید: «چه رنگ سبز خوبی دارید، رنگتان را از کجا آورده‌اید؟» برگ ‌گفت: «به خاطر «سبزینه»ای که دارم سبز شده‌ام. نور به برگ‌ها می‌تابد و سبزینه تولید می‌شود و برگ سبز می‌ماند.» سبزینه‌ چیزی که بیرنگ می‌خواست نبود. او یک رنگ متغیر می‌خواست. رو به برگ کرد و گفت: «تو همیشه این همه سبزی؟ هیچ وقت دلت نخواسته رنگ عوض کنی؟» برگ خندید و سرش را بالا گرفت: «پاییز و زمستان خورشید کمتر از قبل توی آسمان است و سبزینه من آنقدر کم می‌شود که شروع به زرد شدن می‌کنم. شاید هم کمی قرمز... اما هیچ وقت مثل برکه آبی نمی‌شوم.»

بیرنگ به برکه‌ی آبی نگاه کرد و داد زد: «آهای برکه، نکند تو هم آبینه داری که آبی هستی؛ هان؟» یک سنجاقک روی برکه پرید، برکه قلقلکش آمد و توی دلش موج افتاد: «نه، بیرنگ جان! من انعکاس رنگ یکی دیگرم. رنگ آسمان در من افتاده!»  بیرنگ که با دیدن سنجاقک دهانش آب افتاده بود گفت: «وقتی سنجاقک بالای سرت پرواز می‌کرد، تو شکل سنجاقک شدی...» برکه گفت: «حالا هم می‌خواهم رنگی رنگی شوم، مثل رنگین کمان»

بیرنگ سرش را گرفت بالا اما برگ جلوی آسمان را گرفته بود. آهسته سرش را از زیر برگ بیرون آورد و یک قطعه بزرگ آب بـــــومب خورد روی کله‌اش! باران تمام شده و آب روی برگ‌ها جمع شده بود. از زیر برگ تندی بیرون آمد و جایی ایستاد که بالای سرش آبی آسمان، یک خورشید زرد و یک کمان رنگی بود. با خودش فکر کرد: «پس این رنگین کمان است. اما آسمان چطور می‌تواند رنگش را تغییر دهد؟»

بیرنگ سرش را بالا گرفت و به رنگین کمان گفت: «تو چطور این همه رنگ داری؟ رنگ‌هایت را از کجا آورده‌ای؟» وای! اینجا که دو تا رنگین کمان است؛ یکی پررنگ و کوچکتر، دیگری کمرنگ و بزرگتر. رنگین کمان پررنگ گفت: «ما وقتی نور می‌شکند به دنیا می‌آییم. وقتی نور خورشید از قطره‌های آب باران می‌گذرند، شکسته می‌شود و به هفت رنگ تقسیم می‌شوند.» رنگین کمان کوچک ادامه داد: «اگر هر پرتوی نور، دوبار بشکند یک رنگین کمان دوم هم به دنیا می‌آید.» بیرنگ حس می‌کرد رنگ‌ها از قرمز تا بنفش روی پوستش راه می‌روند. حس عجیبی بود. رنگین کمان‌ها داشتند کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شدند. بیرنگ گفت: «دارید کجا می‌روید؟» رنگین کمان‌ها با صدایی که ضعیف و ضعیف‌تر می‌شد؛ گفتند: «آفتاب قطره‌های باران را تبخیر کرد، دیگر قطره‌ای نیست که نور را بشکند...» کمی بعد آسمان آبی آبی بود و اثری از کمان‌های رنگین دیده نمی‌شد. بیرنگ چشم‌هایش را بست و نور دانه‌های ریز پوستش را قلقلک ‌داد. حوسش یک حشره‌ی چاق و چله کرده بود. چشم‌هایش را بست و خیال کرد که یک مگس را درسته قورت داده است. هوم... چه خیال لذیذی.

-بیرنگ! بیرنگ! چشماتو باز کن... از همه پرسیدی رنگشون رو از کجا آوردن، از من هم بپرس...

: تو دیگه کی هستی؟ این صدا از کجا می‌یاد؟

-منم آسمون! سرتو بیار بالا. نمی‌خوای بدونی من رنگمو از کجا آوردم؟

:دیگه چه فایده‌ای داره! رنگ هیچ کس به کار من نیومد. تو هم که خیلی دوری، فکر نکنم دستم به رنگت برسه.

-بیرنگ، رنگ‌ها از نور و شکستشون با زاویه‌های مختلف درست می‌شن. هر چشمی رنگ مخصوص به خودش رو می‌بینه. حتی بعضی از حیوانات رنگ‌ها رو نمی‌بینن و براشون مهم نیست تو چه رنگی باشی.

: اما آسمون! تو رنگ داری، آبی هستی. هیچ کس یک آسمون سبز یا قهوه‌ای رو نمی‌شناسه. تو یک رنگ برای خودِ خودت داری. چیزی که من ندارم...

-بازم نپرسیدی که رنگ من از کجاست! اما من بهت می‌گم. وقتی نور از خورشید به سمت زمین میاد، به چند لایه هوای سفت و سخت برخورد می‌کنه و پراکنده می‌شه. نور از رنگ‌های مختلفی تشکیل شده و از همه بیشتر، آبی توی آسمان پخش می‌شه. اما وقت غروب من رو قرمز می‌بینی. به خاطر اینکه خورشید به زمین نزدیکتره و نور قرمز بیشتر پخش می‌شه. من خودم رنگی ندارم، این خورشیده که با نورش من رو رنگی نشون می‌ده. تو هم شاید الان رنگی نداشته باشی، اما چیزی رو باید پیدا کنی که بهت رنگ می‌ده.

بیرنگ دیگر حرفی نزد. چشم‌هایش یک دور چرخیدند و تمام آسمان را خوب نگاه کردند. بیرنگ آبی آسمان، قرمزی غروب و سیاهی شب را نگاه کرد و فکرها توی سرش حسابی سر و صدا به پا کردند. در همین فکرها بود که صدای خش خشی شنید. چشم‌هایش شروع به چرخیدن کردند: کنارها، روبرو، پشت سرش و حتی بالای سرش را نگاه کرد. صدای خش خش از کجا می‌آمد؟ بیرنگ ترسیده بود. قلبش تند تند می‌زد. دمش را دور خودش حلقه زد. حالا صدای فیس فیس مار را به خوبی می‌توانست بشنود. آهسته آهسته به کنده‌ی چوبی که آن کنار افتاده بود نزدیک شد. خدای من! چه می‌شد اگر بیرنگ، همرنگ چوب می‌شد و مار او را نمی‌دید. بیرنگ چشم‌هایش را بست و تمام رنگ‌هایی که امروز دیده بود را شمرد: رنگ تیره پسرک، سبزی برگ، آبی برکه، هفت رنگ رنگین کمان و آسمان آبی. دلش می‌خواست غرق رنگ می‌شد و مار نمی‌فهمید که او یک آفتاب پرست خوشمزه است. فیس فیس... این صدای مار بود... خش خش.... داشت به سمتش می‌آمد.... فیس فیس.... دهانش حتما حسابی آب افتاده... خش خش.... مار داشت از او دور می‌شد؟ واقعا؟! چشم‌هایش را آرام باز کرد و همه جا را با یک چرخش نگاه کرد. مار داشت دور می‌شد، بدون اینکه یک بیرنگ را درسته قورت دهد. برگ سبز سرش را پایین آورد و آهسته گفت: «تبریک بیرنگ جان! تو رنگ داری، وقتی ترسیدی همرنگ چوب شده بودی!» برکه موجی زد و گفت: «من هم دیدم، من هم دیدم. وقتی به دور شدن مار نگاه می‌کردی هم رنگت عوض شد. هم رنگ سنگ‌ زیر پایت شده بودی.» ابرهای توی آسمان یک لبخند درست کرده بودند. آسمان با لبخند گفت: « تو یک آفتاب پرست رنگی هستی، فقط باید احساست را پیدا کنی، نه رنگ‌ها. وقتی ترسیدی، وقتی عصبانی شدی، وقتی احساس آرامش کردی رنگت تغییر کرد. می‌بینی، همه‌ی رنگ‌ها درون تو هست.»

بیرنگ، یک آفتاب پرست با یک عالمه رنگ بود. او می‌توانست شاد باشد و رنگ گندم‌های مزرعه شود. می‌توانست غمگین باشد و همرنگ صخره‌ی کوه‌ها شود. او عصبانی که می‌شد، مثل یک گل سرخ قرمز می‌شد و وقتی می‌ترسید، مثل چوب خشکش می‌زد و پاک یادش می‌رفت که می‌تواند پر از رنگ باشد. حالا همه از چشم‌های شاد بیرنگ و پوست رنگینش می‌فهمیدند که یک جشن رنگی رنگی توی دل آفتاب پرست قصه‌ی ما برپاست.