summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 چاپ شده در مجله آفتاب


«چرا همه چیز اینجوری است؟» وقتی پایم را محکم به زمین می‌زنم و این را از مامان می‌پرسم، اول از پشت عینکش به من نگاهی می‌اندازد و بعد کتابش را می‌گذارد روی میز، کنار دستش. عینکش را در می‌آورد و دست‌هایش را باز می‌کند که یعنی بدو بیا بغلم. بعد من هم یواش یواش می‌روم توی بغل مامان و آرام بوسش می‌کنم و می‌گویم: «آخه چرا حوصله‌ی من سر می‌ره؟» مامان یک ابرویش بالاتر از ابروی دیگرش می‌رود: «مگه حوصله‌ات شیره که سر بره، هوم؟» مامان باز شوخی‌اش گرفته است. اخم می‌کنم و رویم را به پنجره‌ای که پرده‌اش با باد دارد بازی می‌کند نگاه می‌کنم: «ببین. پرده هم با باد دوسته، پس من دوست کی باشم؟» مامان می‌خندد. دستش را می‌برد لای موهایم و به هم می‌ریزدشان: «تو دوست داری با آسمون دوست بشی؟» دوستی با آسمون؟! این را دیگر نشنیده بودم. سرم را تکان می‌دهم که یعنی اوهوم، می‌خوام با آسمون دوست بشم. حالا مامان سرش را خم می‌کند و آرام نزدیک گوشم می‌گوید: «پس بریم ببینیم دوستی‌های توی آسمون چه شکلی است، حاضری؟»

دوستی جذر با مد

 دوستی جذر و مد را وقتی فهمیدم که رفته بودیم کنار دریا. ساحل یک دفتر نقاشی بزرگ بود که هر چقدر می‌خواستم می‌توانستم تویش نقاشی بکشم. شب ماه توی آسمان بود. مامان حرف عجیبی زد. گفت ماه آب دریا را به سمت خودش می‌کشد. چه حرف‌ها! اما درست بود. یک بار که رفته بودیم دریا، صبح هرچیزی که نقاشی می‌کشیدم، شب به زیر آب دریا می‌رفت و همه‌یشان پاک می‌شد. باز دوباره صبح قلعه شنی می‌ساختم و شب همه‌یشان خیس آب می‌شد. مامان گفت فکر کنم جذر و مد دست به دست هم داده‌اند تا مرا نقاش و مجسمه ساز شنی کنند! بعد هم برایم توضیح داد که سیاره‌ها، ستاره‌ها، ماه‌ها و هرچیزی که چیزی باشد، قدرتی به نام جاذبه دارند. جاذبه همان چیزی است که همه چیز را به سمت خودش می‌کشد. هرچه سیاره‌ای بزرگتر باشد، قدرت کشیدنش، ببخشید جاذبه‌اش، بیشتر است. ماه هم با قدرت جاذبه‌اش، شب‌ها آب دریا را به سمت خودش می‌کشد. جذر وقتی که آب پایین است و مد، وقتی که آب بالا می‌آید، است. این دو تا دوست هیچ وقت همدیگر را نمی‌بینند.

 

دوستی خورشید و زمین

 

اگر زمین دور خورشید دارد می‌چرخد، نکند یک روز خسته شود و گرومب! بیفتد روی خورشید. هان؟! نکند از مسیر خودش کج شود و راهش را گم کند. اگر زمین توی آسمان قل بخورد و قل بخورد و بومب! بخورد به سیاره‌های دیگر چه؟!  تکلیف این همه مشق و درسی که خواندیم و نوشتیم چه می‌شود؟! بعد آن وقت با خودم می‌گویم کاش آن آبنبات‌های خوشرنگ که مامان گفت برای دندانت ضرر دارد را قرچ و قرچ با دندان شکسته بودم و همه را قورت می‌دادم. یک روز هم عروسک خرسی‌ام را می‌دادم به دختر همسایه که جینگ جینگ می‌خندد و وینگ وینگ گریه می‌کند و ازش بادکنک می‌گرفتم و با سوزن مادربزرگ می‌ترکاندمش. آخ! اگر زمین توی هوا گم می‌شد... اما مامان می‌گوید از این خبرها نیست. دوستی زمین و خورشید خیلی محکم‌تر از این حرف‌هاست. برای این که نشان بدهد چطور زمین جذب خورشید نمی‌شود می‌گوید بیا دست مرا بگیر و شروع کن دور من به چرخیدن. مامان می‌چرخد و من می‌چرخم. کمی بعد، پرواز می‌کنم و مامان هر کاری کند نمی‌تواند مرا به خودش نزدیک کند. چون دارم حرکت می‌کنم. اگر زمین توی آسمان تنها بود، ممکن بود مثل سیبی توی فضا قل بخورد و هر جا که خواست برود. اما حالا هم خورشید او را با جاذبه‌اش به سمت خودش می‌کشد و هم به خاطر حرکت، زمین دلش می‌خواهد از خورشید دور بشود. این طوری است که نه زور زمین به خورشید می‌رسد و نه خورشید می‌تواند زمین را بگیرد. تا وقتی خورشید هست، زمین پر نور و سر سبز، سالی یک بار دور او می‌گردد و جایی هم نمی‌رود.

 

دوستی ماه و خورشید

 وقتی خورشید هست، روز است. همه روز را با خورشید می‌شناسند. وقتی خورشید نیست، شب است. همه شب را با ماه می‌شناسند اما این قبول نیست! چون بعضی روزها ماه توی روز هم از پنجره‌ی اتاقم پیداست. فقط کمرنگ‌تر و بی‌حال‌تر. می‌دانید چرا؟! اهم اهم بگذارید خودم بگویم. برای اینکه نور خورشید آنقدر زیاد است که ماه به چشم نمی‌آید. شب که نوری نیست، ماه به راحتی می‌تواند بدرخشد و آسمان را زیبا کند. حالا بگذارید یک معما طرح کنم. هوم... به نظر شما چطور در شب می‌شود نور خورشید را دید؟ اگر گفتید... اصلا هم سخت نیست. یک کم فکر کنید و از یک بزرگتر هم کمک بگیرید.

خب، جواب چی بود؟ جواب اینه که به ماه نگاه کنید! بعله، ماه که از خودش نور ندارد و فقط نور خورشید را انعکاس می‌دهد. مثل ساعت مچی من که نور خورشید را می‌اندازد روی دیوار، البته دور از چشم آدم‌ها.